تبليغاتX
دارستان
دارستان
-
نگارش در تاريخ توسط محمد شول

پسته ایران بر گُرده تاریخ جهان

پسته سیرجان
برداشت محصول پسته                                                                                                                                               

آقای محمد حسین ابریشمی ، در کتاب پسته ایران ، نوشته است:

پرفسور گریشمن میگوید اولین درختان پسته بوسیله هخامنشیان از ایران به  حلب برده شد. پارت ها ( = اشکانیان ، حکومت ۲۵۵ پیش از میلاد مسیح - ۲۲۶ پس از میلاد مسیح ) به خواص انرژی زای پسته پی برده بودند ، لذا در سفرهای راه دور ، شکار و جنگ پسته به همراه داشته اند.


خوشه نارسیده پسته در باغ    / عکاس: امین ارجمند                                                                                                              

در زمان ساسانیان (۲۲۶ - ۶۵۲ میلادی) پسته ایران به چین صادر می شد و پسته گرگانی شهرتی بسزا داشت. همان زمان پسته برشته نمک سود و پسته تازه از تنقلاتی بود که مصرف می شد.


پسته های چرخ شده بر روی نوار / عکاس: امین ارجمند                                                                                                           


یزد گزد سوم - آخرین پادشاه ساسانی - (۶۳۲- ۶۵۲ میلادی) زمانی که در جنگ عربهای مسلمان عقب نشینی می کند ، به مرزبان طوس دستور می دهد مقادیر قابل توجهی از خوراک های مغذی ) عسل ، خرما ، گوشت نمک سود) از جمله دو هزار بار شتر پسته ذخیره کرده و برای مقاومت آماده باشد. در این دوره از مغز پسته برای ساخت شیرینی بهره می بردند و در شهر بخارا ، راسته بازار پهلوی ( که زبان فارسی عصر ساسانیان بود )، به نام بازار پسته شکنان شهرت داشت.



آغاز مکانیزاسیون برداشت در ترمینال از بار انداز شروع می شود / عکاس: امین ارجمند                                                                  

بعد از ورود اسلام به ایران ، نهال پسته ایران به نقاط مختلفی از جمله جزیره سیسیل( در دوره کلبیان ) و تونس ( در دوره اغالبه )برده شد و نام ایرانی < پسته > به لهجه های اروپایی ، عربی و غیره متداول شد.


خشک کردن  در زیر نور آفتـاب آخرین مرحله در ترمینال قبل از ضبط / عکاس: امین ارجمند

نام < پسته > در زبانهای ملتهای جهان برگرفته از واژه ایرانی یا پارسی < پستک = pestk > و فارسی کنونی < پسته > است که متاثر از قواعد تلفظی و گویش های متفاوت اما کما بیش مشابه در جوه مختلف مانند: پستاکیا ، پستاتیو ،پیستاک ، فستق و غیره.. تداول دارد.
واژه ایرانی پستک ، کلمه و یا لفظ صوتی ( نام آوا / Onomatopoeia ) است که از شکستن پسته محصول درختان خودروی جنگل های خراسان ناشی می شود که در منابع کهن ایرانی به صوتی بودن این کلمه و واژه فارسی بوس ( Boos ) اشاره شده است.

با سپاس از:
خبرنامه پسته / انجمن پسته ایران
پایگاه خبری تحلیلی سیرجان نیوز
مهندس علی خواجویی
هنرمند عکاس: امین ارجمند


واژهای کلیدی: تاریخ پسته ایران ، تاریخچه پسته ، بازار پسته شکنان بخارا ، پسته ایران به روایت تاریخ ، اصل پسته از کجاست ،آیا پسته از ایران بوده است ،پسته و هخامنشیان، پسته گرگانی ، پسته کرمان ، پسته سیرجان ، پسته دارستان ، تاریخ پسته ایران ، قدمت پسته ایران.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

مرحوم دکتر علی حاج صادقی یک پزشک نمونه و مردمی و چهره جان آشنای مردم سیرجان.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

احمدو

هم‌ولایتی بلند آوازۀ ما «احمدو» را نه شما تهرانی‌ها می‌شناسید و نه حتی با تلفظ درست نام نامی‌اش آشنایید. لطفا ً آن لبخند تمسخر را از گوشۀ لبتان مرخص فرمایید و زمزمۀ اعتراضتان را هم قطع کنید که «تلفظ درست یعنی چه؟ احمدو، احمدو است.» خیر قربان! احمدو احمدو نیست! تلفظ صحیح احمدو هنری است که نزد ما کرمانیان است و بس. ما ساکنان دارالامان کرمان کلمۀ «احمد» را درست به همان صورتی تلفظ می‌کنیم که نود و نه درصد شما هم‌وطنان فارسی‌زبان. یک در صد باقی‌مانده را هم به جماعتی اختصاص دادم که اخیرا ً از برکت روزگار حاضر، مشق تجوید کرده‌اند و حای حطـّی را با چنان غلظت ِ «خ» مانندی تلفظ می‌کنند که دل ِ در خاک پوسیدۀ مرحوم ِ یَعرَب بن قـَحطان غنج می‌رود. با عرض معذرت از این معترضۀ مزاحم، عرض کردم کلمۀ «احمد» را ما کرمانی‌ها به همان صورتی تلفظ می‌کنیم که شما تهرانی‌ها و خراسانی‌ها و حتی رشتی‌ها، اما به محض این که حرف دال مختصر تکانی خورد، و به قول نحویّون حرکتی به خود گرفت، میم ِ سرافراز ِ قبل از خود را دچار ِ سرافکندگی می‌کند و باز هم به تعبیر اهل اصطلاح فتحه‌اش را به کسره مبدل می‌سازد، آن هم چه کسره‌ای که خدا نصیب هیچ حرفی از حروف الفبا نکند.
اگر آشنایی، همسایه‌ای، کسی از هم‌ولایتی‌های بنده دم دستتان هست، همین الآن صحت عرایضم را می‌توانید امتحان کنید. روی یک ورقۀ کاغذ بنویسید «نمد، کبد، حسن، جعفر» و امثال این‌ها؛ صفحه را جلو چشم مبارکش بگیرید و بخواهید کلمه‌ها را جدا جدا تلفظ کند تا ببینید که تلفظش اندک اختلافی با دیگران ندارد. سپس در مرحلۀ بعدی همین کلمات را به نحوی بنویسید که حرف آخرشان متحرک شود، مثلا ً «نمد ِ چوپانی، کبد ِ از کار افتاده، حسین ِ اصفهانی، جعفر ِ رمال ...» و بار دیگر کاغذ را مقابل چشم ِ – باز هم البته مبارک ِ – طرف بگیرید و ببینید چه بلایی به سر «م»ی نمد و «ب»ی کبد و «س»ی حسن و «ف»ی جعفر می‌آید.
خوب، اکنون که بدین سادگی با یکی از رموز لهجه‌شناسی آشنا شدید، اسم نازنین احمِـدو را مثل ما کرمانی‌ها تلفظ کنید که پیش از این در جهل مرکـّب غوطه می‌زدید، و این منم آن که از این مصیبت نجاتتان داد، و به شکرانۀ آن اخلاقا ً موظفید بقیۀ روده درازی‌هایم را تحمل کنید و به روی مبارک نیاورید.
باری احمِدوی ما از آن لعبتان نازنین زمانه بود، و به حرمت همین شخصیت استثنایی بود که هم‌ولایتی‌های بنده هرگز اسمش را بدین سادگی بر زبان نمی‌آوردند، اسم پدر و مسقط الرأس آبا و اجدادیش را هم به دنبال نامش اضافه می‌کردند و می‌گفتند «احمِدو اصغر ماهونی»، که پدرش، اصغر، سال‌ها پیش، از ماهان به سیرجان مهاجرت کرده و این تخم دُلدل را هم با خودش به ولایت ما آورده بود. شغل پیر مرد دلالی قالی بود. مبادا با شنیدن ترکیب دلالی قالی تصویری از فرش‌فروشی‌های سابق خیابان تخت جمشید سابق در نظرتان مجسم شود و تاجران صد البته محترم پشت میز نشسته‌ای که ارقام حساب بانکی‌شان با رقم‌های نجومی پهلو می‌زند. ابدا ً، ابدا ً. ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد. سیرجان چهل پنجاه سال پیش با پنج شش هزار نفر کور و کچل که تخصص‌شان گرسنگی خوردن بود و شکر خدا به جای آوردن، دلالی فرشش هم چیزی بود در سطح مشاغل دیگرش. مرد در چهل سالگی به پیری رسیدۀ سیه چردۀ لاغر اندامکی را در نظر مجسم کنید با یک قالیچۀ دوسه متری از طول تازدۀ روی شانه انداخته، و چپق درازی در نیفۀ تنبان تپانده، که حوزۀ عملش بازارچۀ منحصر به فرد ولایت است و از این سر تا آن سرش را مثل شترهای آبکش می‌رود و بر می‌گردد و جلو بعض مغازه‌ها پایی سست و چپقی چاق می‌کند، تا اگر صاحب دکان نگاه عنایتی به قالیچه انداخت، با وقاری ملازم نشأۀ از شیره برخاسته، قالیچه را در مقابل دکان روی زمین پهن و با نوازش دستی چروکش را صاف کند و رو به قبله بایستد و با سوگند صادقانه‌ای بر شک دستوری مشتری بیفزاید که: "حضرت عباس وکیلی، همی امروز صبحی شصت تومن پولش را دادم؛" و با استمداد از دست بریده و تیغ بُرّان ِ حضرت ادعا کند که "دو تومن به ما حلال، اگر بیش‌تر بخواهم الهی آزار ِ آتشک بشه و به جون زن و بچه‌ام بیفته." 
ظاهرا ً در یکی از همین معاملات پیرمرد بیچاره قسم دروغی خورده بوده است که لقمۀ حرامش به آزار آتشکی تبدیل شده و به جای آن که به جان زن و بچه‌اش بیفتد، به جان خودش افتاده بود، آن هم آزار آتشکی به نام احمِدو که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکند، حتی کافران حربی مفسد فی‌الارض!
احمِدو متخصص فتنه چاق کردن بود و یکی از فضایل بی‌شمارش کتک خوردن و رجز خواندن. بعضی آدمیزادگان اول رجز می‌خوانند و عربده می‌کشند و مبارز می‌طلبند و در پی آن کتک می‌خورند، اما احمدوی ما هنرش این بود که بعد از کتک خوردن شروع می‌کرد به رجز خواندن.
جوان نازنین با آرامش و سلامت کینه‌ای ذاتی داشت و، به قول ما سیرجانی‌ها، عاشق «دعوا مرافعه» راه انداختن بود، آن هم بی هیچ قصد و منظوری و بی احتمال فتح و فایدتی. دعوایی صرفا ً به خاطر دعوا، از مقولۀ هنر به خاطر هنر. دو سه نفر را در نظر آورید که در حاشیۀ کوچه ایستاده‌اند و با هم گرم اختلاط اند؛ احمدو از راه می‌رسد و بی آن که قصد انشائی داشته باشد همراه فحش غلیظی تنۀ محکمی به یکی از آنان می‌زند. طرف برمی‌گردد و با سوؤال عتاب‌آمیز ِ «مگر کوری؟» زمینه‌ای فراهم می‌سازد تا احمدو یک نیمه‌لگدی نذر حریف کند، و به پاداش این ایثار جوانمردانه پذیرای مشت و لگدهای جانانۀ حریفان شود و با اولین ضربه‌ها مثل نعش بهزاد فرش ِ کف کوچه گردد و همراه هر ضربه‌ای که بر سر و صورتش فرو می‌آید فریاد رجزخوانی‌اش در فضا پیچد که «خوب دخلت را آوردم، بخور نوش جونت»، و رهگذران تماشاگر را در مقابل این سوؤال بغرنج قرار دهد که «مخاطب احمدو کیست؟ حریفی که می‌زند و بی‌دریغ می‌زند و کاری می‌زند، یا خود عالی جنابش که می‌خورد و حسابی می‌خورد و رجز می‌خواند؟»
این عربده کشیدن‌ها و کتک خوردن‌ها اگرچه با رجز خواندنی همراه بود و نفس ِ رجزخوانی تا حدی از تلخی احساس ضعف و تحمل کتک می‌کاست، اما احمدوی ما هم بالاخره آدمی‌زاده بود و با همۀ کندی ذائقه، طعم نادل‌پذیر کتک را احساس می‌کرد و با هر ضربه‌ای گرهی بر عقده‌های در سینه پیچیده‌اش افزوده می‌شد؛ و این وجود سراپا عقده در انتظار روزگاری بود که بتواند حسابی عقده‌گشایی کند. در انتظار روزگاری که وسط میدان بایستد و ضامن‌دارش را در هوا بچرخاند و پایش را بر زمین بکوبد و با نعرۀ هول‌انگیز «آهای نفس‌کش» مبارز بطلبد، و خلایق نه تنها جرأت قدم پیش گذاشتن نداشته باشند که حتی از بیم اطلاق ِ «نفس‌کش» نفس ِ در سینه فروبرده را هم برنیارند.
و آن روزگار مبارک سرانجام فرا رسید:

تاریخ صعود احمدو بر مسند قدرت مقارن سقوط رضا شاه است از تخت سلطنت، که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند، و سقوط رضا شاه نیز مقارن بود با ایام البته فرخنده فرجامی که سربازان هندی زیر لوای امپراتوری بریتانیا مثل مور و ملخ به جنوب ایران سرازیر شدند؛ و فوجی هم از این جماعت نصیب ولایت از جهان بی‌نصیب ما، سیرجان شد. غالب سربازان هندی سیک‌ها بودند و این مردم سلحشور چنان که می دانید از حسن طلب و لطف سلیقه‌ای خالی نیستند، که دلبستۀ زن‌اند و جگرخستۀ شراب. از برکت قدوم ِ میمنت لزوم ِ مهمانان ناخواسته، شهرک خاموش ما قیافه تازه‌ای پیدا کرد. علاوه بر عرق‌فروشی عباس آقا که اکنون جنبه رسمی و علنی پیدا کرده بود، جهودان ولایت هم بازار کسب و کارشان رونقی گرفت و عرق‌های دستکش ملا هارون و ملا سلیمان یهودی در کام سیک‌های می‌خواره مزه کرد، بی آن که در پناه سر نیزۀ سربازان هندی از برخورد غضب‌آلود نگاه مردم پروایی داشته باشند. پیش از ورود سیک‌های هندی در سرتا سر ولایت ما اثری از عشرتکده نبود، اما ورود چند هزار سرباز ِ  مسافر ِ مجرد ِ بیگانه در شهرکی پنج و شش هزار نفری با مردمی به‌شدت پای‌بند ِ دین و عفت، مسائلی ایجاد کرده بود که به همت مشکل گشای احمدوی نازنین حل شد. هم زنان و دختران شهر از تعرض بدمستان بی حفاظ رستند و هم احمدوی ولایت ما نه تنها به نوائی رسید، که صاحب کیا و بیائی شد. مرد ِ کاردان با دسته‌های اسکناسی که فرماندۀ هندیان در اختیارش گذاشته بود سوار اتوبوسی شد و پس از دو روزی اطراق در «شقوی»  بنر عباس چند تایی از لگوری‌های آن‌جا را برداشت و با خود به ولایت آورد و در خرابه‌های متروک جنوب شهر منزل داد و مشغول پذیرائی از مقدم - البته گرامی -  مهمانان عزیز شد.
اکنون احمدوی ما در پناه بیرق امپراطوری فخیمه و حمایت سر نیزۀ سیک‌های هندی احمدخانی شده بود و آن هم چه احمدخانی. آجان‌هایی که تا دیروز برق کلاهشان رنگ از رخسارۀ احمدو می‌ربود، اکنون از سایۀ احمدخان رم می کردند و به محض شنیدن عربدۀ او از آن سر ِ بازار یا راهشان را کج می کردند و سر به کوچه پسکوچه‌های پر پیچ و خم می گذاشتند، یا در پاچال دکان بقالی بزخو می کردند و سرشان را پناه می گرفتند تا خطر بگذرد.
ملازمان روز افزون موکب احمدخان تعدادشان از ده نفر گذشته بود و همه فدائیان جان بر کف ایثارگری که منتظر یک اشارۀ «خان» بودند تا مغازه‌ای را غارت کنند و خانه‌ای را بچاپند و انباری را آتش بزنند و بالاخره دمار از روزگار نفس کشان ولایت بر آورند. در فاصله‌ای کمتر از یک ماه هیبت احمدو چنان وحشتی در دل‌های مردم افکنده بود که حتی فکر مقابله با او در ذهن پهلوانان ولایت هم نمی‌گذشت تا چه رسد به مشتی کسبه پریشان روزگاری که شیشه عمرشان موجودی دکانشان بود.
مسألۀ مشکل در برخورد با احمدو، بلاتکلیفی مردم بود که نمی‌دانستند با چه سازی برقصند تا از برق غضبش در امان مانند. اگر سرشان را فرو می افکندند و می‌گذشتند، نهیبش در جا میخ‌کوبشان می‌کرد که: «سلامت چه شد؟»، اگر سلامش می‌کردند، شروع به فحّاشی می‌کرد که «مرا دست انداخته ای؟»، اگر پیش پایش بلند می‌شدند، فریادش بر می‌خاست که «داری مرا مسخره می‌کنی؟» و اگر از جایشان تکان نمی‌خوردند، گرفتار غضبش می‌شدند که «چرا مثل دست خر نشسته‌ای؟»
هر روز نوبت یکی از سرشناسان ولایت یا کاسبکاران بازار بود که احمدو مست ِ لایعقل به سراغش رود و بعد از نثار مجموعه‌ای از فحش‌های غالبا ًابتکاری، حق و حسابش را بگیرد. شیوۀ تلکه کردن احمدو تنوعی تحسین‌انگیز داشت: یک روز جلوی کله‌پزی حاجی عبدالله آشپز سبز می‌شد و فرمان می داد تا همۀ کله پاچه‌های دیگش را در قابلمه‌ای بریزد و به عشرتکده‌های او بفرستد؛ روز دیگر مقابل مغازۀ آسید حاجی عطار شروع به عربده کشی می‌کرد و چون دارودواهای سید به کارش نبود به چند عدد اسکناس، به قول خودش پشت گلی، قناعت می‌نمود؛ روز دیگر سینی پشمک حاجی اسماعیل قناد را به تاراج می‌داد؛ و روزی هم مقابل سر در بلند خانۀ اشرافی حاجی نجد شروع به عربده کشی می‌کرد که «حاجی اگر آبروی خودت را می‌خواهی زود یکی از آن صیغه‌ها را بفرست که لازمش دارم.» و حاجی نازنین، که هرگز کمتر از یک دوجین دختران صیغه‌خواندۀ فقیر خوبرو در حرمسرایش نبود، مجبور می شد با زمزمۀ «دهن سگ به لقمه دوخته به!» دستور احمدو را به مرحلۀ اجرا بگذارد.
به خلاف اوضاع درهم ریختۀ ولایت، برنامۀ روزانۀ احمدو نظم و نظامی داشت: هر بامداد به اتفاق ملازمان ایثارگرش سری به خانۀ ملاهارون می‌زد و با عرق سگی‌های دوآتشۀ قدرت خانم، زن خوش دست و پنجۀ ملا، کسب نشاط و نیرویی می‌کرد و آن گاه سرخوشان و عربده‌کشان توی بازار چرخی می‌زد و در مقابل هر مغازه ای که به نظرش رنگین تر آمده بود،  پایی سست می کرد و اگر دستۀ اسکناس دیر می‌رسید فرمان غارتش در سقف‌های گنبدی بازار می‌پیچید و در یک لحظه ملازمان جان برکف به نوائی می‌رسیدند. سپس سر به کوچه و خیابان می‌گذاشت  به جان رهگذران می‌افتاد، جیب این را پاکسازی می‌نمود، کلاه آن را بر می‌داشت، دخل فلان بقال را تحویل می‌گرفت، پارچه‌های فلان بزاز را میان رفقا تقسیم می‌کرد و نزدیکای ظهر هم با اعضای رسمی دار و دسته و انبوهی بیکارگان و تماشاچیان همراه سرزده وارد خانۀ تاجری یا مالکی می‌شد و افتخار میزبانیش را بی‌دریغانه بدو ارزانی می‌داشت.

در نظر کیمیا اثر احمدو، بهایی و دهری و فکلی و درویش و سنی که عموماً با لقب سگ بابی مخاطب می‌شدند، همه از یک قبیله بودند و همۀ ایل و طایفه‌شان واجب‌القتل؛ و از آن مهم‌تر همۀ مال و منالشان واجب‌الغارت.

***

اگر از فلکۀ مرکزی ولایت ما به بازار کهنه سرازیر شوید و از میان انبوه جماعت رنگارنگی که غالبا ً به عنوان نوعی وقت کشی فضای بازار را انباشته اند، بگذرید و در انتهای بازار روی دست چپ بپیچید، به میدانی می‌رسید که روزگاری بزرگ‌ترین میدان عالم بود و امروزه، بی آن که در و دیوارش تغییری کرده باشد، محوطۀ تنگ تو سری خوردۀ محقری است که گلوگاه جنوبی‌اش به بازارچۀ کج و معوجی می‌پیوندد و این بازارچه به میدان دیگری منتهی می‌شود که اسم امروزینش را نمی دانم، اما در روزگار کودکی من به «میدان شیوه‌کش‌ها» معروف بود. وضع ظاهر این میدان هنوز هم تغییر چندانی نکرده است، جز این که انتهایش که در ایام کودکی من به آخر دنیا می‌پیوست، اکنون به خیابان نوسازی محدود شده است. در دهنۀ جنوبی میدان نخستین، کتاب‌فروشی بی‌مشتری محقری بود، با پیرمردی که از کسادی کالا غالبا ً نشسته و چرت می زد و پسر بچۀ فضول کنجکاوی که مجبور بود به در و دیوار خانه راحت‌باشی دهد و هر بامداد همراه پدر شود و روزش را در صحن این میدان با سگ‌های ولگرد و بچه‌های بی‌صاحب‌تر از سگ‌ها بگذراند، و به محض این که چشم پدر را غافل دید، خود را به میدان دومی برساند و به تماشای جالب‌ترین هنرنمایی‌های روی زمین مشغول شود.
آری میدان شیوه‌کش‌ها تماشاگه اسرار بود و دکان‌های اطرافش لبریز از مناظر تماشایی و جلوه‌هـای آفـریننـدگی. برای کودک چهارساله چه منظـره‌ای دلنشین‌تر از کارگاه کوزه‌گری که به چشم خود می‌‌بیند چگونه قطعه‌ای گِل بر سطح چرخان دستگاه زیر پنجه‌های نقش‌آفرین کل میرزا می‌چرخد و جان می گیرد و نازک می شود و به شکل کوزه‌ای و کاسه‌ای در می‌آید؛ چه منظره‌ای دیدنی‌تر از دکان صمد شیوه‌کش که کهنه‌ها و تریشه‌های پارچه [در آن‌جا] تا می خورد و کنار هم قرار می گیرد و با ضربۀ مشتۀ شیوه‌کشی تبدیل به تخت کفشی می‌شود به انتظار رُواری که رویش را فروپوشاند و به عنوان ملکی و گیوه به بازار عرضه گردد؛ چه صحنه‌ای هیجان انگیزتر از کورۀ مشتعل آهنگری و فروغی ِ در پاچال ایستاده‌ای که، ضمن خواندن آوازی کوچه‌باغی، با انبر درازش قطعات آتشین آهن را از کوره بیرون می کشد و بر سندان می گذارد تا ضربه‌های پتکی کهن به مدد بازوان قوی شاگردان بر آن فرود آید و تبدیل به بیل و کلنگش کند. چه تفریحی دل‌نشین‌تر از رقص شاگرد قلاگر در کاسه یا دیگ مسینی که باید با قلعی و نوشادر تغییر رنگ دهد و به سفیدی برف گردد.
میدان شیوه‌کش‌ها، به‌خلاف میدان اولی، همۀ صحنه‌هایش دیدنی است، اما دیدنی‌تر از همه دکان بست‌زنی آسید احمد است با یک جهان ابزار و اسبابی که روی میز کوتا‌ه‌پایۀ قهوه‌ای رنگی چیده‌اند. از انبرک‌های کوچک و بزرگ گرفته تا سیم‌های نرم و باریکه‌های حلبی و تخم مرغ سوراخ‌شدۀ پیالۀ آهک و مته‌ای که با کشیدن کمانی می‌چرخد و سطح لغزان ظروف چینی را سوراخ می کند و انگشتان ورزیده ای که با مهارت و حوصله قطعات چینی شکسته را کنار هم می‌گذارند و بست می‌زنند و از این‌ها مهم‌تر وجود خود سید خوشروی مهربان که پشت میزک روی تخته پوستی نشسته است و گرم کار خویش است و بی‌اعتنا به حضور بچۀ فضول که در برابر سکوی دکانش ایستاده است و در حالی که حلوای تقتقو نیش می‌زند و مایع ِ ژلاتینی ِ از بینی سرازیر شده را با آستین پیراهن پاک می‌کند، با همۀ وجودش محو تماشای چرخش مته است و سوراخ کردن بشقاب و به هم چسباندن قطعات شکسته، با فرو کردن سیمی در سوراخ‌ها و پوشاندن دور و بر بست از مخلوط آهک و سفیدۀ تخم مرغ و هنرهائی از این قبیل که در نظر البته صائب کودک چیزی از مقولۀ جادوگری است. سید ِ جادوگر نه تنها تماشاچی مفتون را با نهیب «بو بچّه» از برابر دکانش نمی‌راند، که گاهی هم با دعوت محبت آمیز «بیا بنشین» به او اجازه می دهد که از سکوی دکان بالا رود و کنار دستش بنشیند و با هزار و یک سوؤال کنجکاوانه در صدد کشف اسرار جادوگری باشد که لولۀ شکسته قوری را به بدنه‌اش وصل می‌کند و کاسۀ چینی دو قطعه شده را به کمک مفتول‌های ظریف به هم پیوند می‌زند.
کودک قطعا ً هفته‌ها و ماه‌ها کنار دست سید نشسته و از هنر جادوگری‌اش عجایب‌ها دیده است، اما کهن‌ترین صحنۀ به خاطر مانده‌اش مربوط به روزی است که قرار است بنا بر دستور مادر به سراغ سید رود و دربارۀ قوری شکسته‌ای که دیروز برایش فرستاده‌اند، سوؤال کند که آیا آماده است یا نه؛ و اگر آماده بود به پدر خبر دهد تا برود و تحویلش بگیرد و به خانه بیاورد؛ و طفل مغرور که مأموریتی نیمه‌کاره را دون شأن خود می داند، با دخل و تصرفی در متن پیام مادر، قوری را که با انگشتان هنرمند سید لبۀ لوله‌اش چسبانده شده است، صحیح و سالم از سید تحویل می‌گیرد تا شخصاً به خانه برد و به مادر ثابت کند که در دقت و مواظبت چیزی از پدر کم ندارد. اما درست در لحظه‌ای که می خواهد از سکوی دکان سید پایش را پایین بگذارد، امانت نفیس از دستش رها می‌شود و قطعات در هم شکسته‌اش نقش زمین، تا در اوج ناراحتی صحنۀ فراموشی ناپذیری از کرامت سید نقش ضمیرش گردد که با مشاهدۀ قوری تکه تکه شده از پشت میزکش برخاسته است و در حالی که با لبخند محبت‌آمیزی آثار نگرانی را از چهرۀ کودک می‌زداید، قطعات پراکندۀ قوری را با کمک جاروب و خاک اندازش جمع کرده و با تأیید بر این که «چیزی نشده، دوباره می‌چسبانم و درستش می‌کنم»، مأموریت تازه‌ای به طفل سر به هوا داده است که «به مادرت بگو رفتم و آماده نبود؛ سید گفت صبح زود خودم می‌آورمش» تا علی‌الصباح روز بعد که مشغول پوشیدن کفش‌ها و عزیمت با پدر است، در خانه گشوده گردد و سید با لبخند همیشگی‌اش وارد شود و قوری را توی سینی کنار منقل گذارد؛ و کودک گنه‌کار، در نهایت حیرت، قوری قطعه قطعه شدۀ دیروزین را صحیح و سالم ببیند، بجز لبۀ لوله‌اش که مختصر اثری از چسباندن بر خود دارد.
کودک آمادۀ درفشانی شده است و شرح ماجرای دیروز، که از یک سو نگاه سید کلام بر لبش می خشکاند و از سوی دیگر سخن مادر مجال دخالت از او می گیرد که «آسیّد احمد مثل این که قوری ما عوض شده؛ این خط طلائی دارد، مال ما خط طلائیش پاک شده بود» و سید شانه‌ای می‌تکاند که «بعید می دانم، شاید هم عوض شده باشد، آخر دیروز دو سه تا قوری دیگر هم این و آن آورده بودند، دو تا از قوری‌ها مال ده یادگاری‌ها بود، شاید با آن‌ها عوض شده؛ اگر پس آوردند خبرتان می کنم، اگر هم نیاوردند که فرقی ندارد».

این نخستین صحنۀ روشنی است از کرامت آسید احمد که به استحکام نقش حجر در خاطر من نشسته است. بی آن که بعدا ًهرگز مجالی پیدا شود که از سید در این باره سوؤالی کنم، یا خود او اشاره‌ای کرده باشد.

 

در بین هم ولایتی‌های بنده کم ‌اند کسانی که پنجاهمین درکات ملال‌انگیز زندگی را طی کرده و از برکت ضخامت جلد هنوز باقی مانده و قیافۀ آسید احمد بست‌زن را فراموش کرده باشند. هیأت و هیکل سید با چشمان سبز و موهای بور و پوست سرخ و سفید بشره و استخوان‌بندی درشت و حرکات وقارآمیزش در میان سیه‌چردگان جنوبی داد می زد که مرد متاعی وارداتی است و نه از تولیدات محلی. منتها کی و از کجا آمده و چرا در میان آن همه شهرهای آباد جهان به ده کورۀ ما پناه آورده بود از معماهایی است که هنوز هم برای من در ردیف اسرار آفرینش است. خود سید هم تمایلی به معما گشائی نداشت.
دربارۀ افکار و عقاید آسید احمد رأی مردم مختلف بود: گروهی سید را مردی لاابالی می دانستند در امر مذهب که نه تنها در نماز جماعتی و مجلس روضه‌ای و زیارت امام‌زاده‌ای پیدایش نمی‌شد، بل‌که با ارباب فریدون زردتشتی و از آن بدتر با نورانی سگ بابی سلام و علیکی داشت و گویا رفت و آمدی و چه معلوم که در این معاشرت‌ها با خارج از مذهب هم‌کاسه نشده و لقمۀ نجس نخورده باشد.
آقای متقیان که رئیس اوقاف محل بود و اهل کتاب و روزنامه، آگاهانه سری تکان می داد و از بی‌خبری مردم تأسفی می‌خورد که نمی‌دانستند سید از انقلابی‌های دو آتشه‌ای است که با تحکیم قدرت رضاشاهی بساط مشروطه‌خواهی‌اش را جمع کرده و از ترس تعقیب مأموران حکومت با لباس مبدل و شاید هم اسم عوضی از آن سر ایران راه افتاده و در گوشۀ ده کورۀ سیرجان اطراق کرده است تا بقیۀ عمرش را دور از شر و شورهای سیاسی بگذراند.
ملا نقلعلی با استناد به همین استنباط رئیس اوقاف یقین داشت که یارو هم مثل دیگر مشروطه‌خواهان پالانش کج است و از آن بابی‌های دهری هرهری‌مذهب، و طبعا ً دستش به هر چیز مرطوبی بخورد نجس است، علی‌الخصوص که چند باری خود ملا نزدیکای غروب آفتاب او را حوالی دکان عر‌ق‌فروشی عباس آقا دیده است و بدین نتیجه رسیده است که «لامذهب ِ سگ‌بابی اگر از آن نجسی‌ها نمی خورد این طور سرخ و سفید و سر حال نبود».
اما عقیدۀ فضۀ رختشو، صاحب‌خانۀ سیّد، بکلی از لونی دیگر بود. عقیده‌ای برخاسته از یقین قطعی که «سیّد با "از ما بهترون" سر و کار دارد.» آخر خود فضّه‌ «با همین جفت چشمای» خودش بیش از ده بار دیده بود که سیّد توی اتاق تک و تنهایش دارد با کسی حرف می‌زند و او هم جوابش را می‌دهد، و وقتی سیّد بیرون آمده که برود سر کارش، خود فضّه «با پای خودش رفته و چهار مدوّر ِ اتاق» را گشته و احدالنّاسی را آن‌جا ندیده که ندیده است.
حاجی ملا حسین منکر رابطه سیّد با اجنّه نبود، اما در این نکته پافشاری داشت که سیّد اگر هم با از ما بهتران رابطه‌ای داشته باشد، حتما ً کفـّار ِ اجنـّه اند، نه جن‌های مسلمان ِ مؤمن، و دلیلش هم این که «سید جد ور کمر زده» تار‌ک‌الصلوة است و آدم تارک‌الصلوة از سگ نجس‌تر؛ آدمی که احدی نه مسجد رفتنش را دیده و نه نماز خواندنش را، چطور ممکن است علم تسخیر جن داشته باشد.

سید در مقولۀ طاعات و عبادات پروندۀ درخشانی نداشت. گرچه معدودی از آشنایان مدعی بودند که بارها سر زده وارد اتاق سید شده و او را در حال نماز دیدهاند، اما شهادت فضۀ رختشو اعتبار دیگری داشت که در غیاب سید شخصا ً پاشنۀ در اتاقش را از جا بلند کرده و داخل اتاق شده و زیر و روی بساطش را گشته است، اما نه چشمش به مهر نماز و تسبیحی افتاده و نه جانمازی و شانه و آینه ای دیده.


علاوه بر آن، همین چند سال پیش دست کم ده دوازده نفر از کسبۀ روی میدان حاضر و ناظر بوده‌اند که وقتی کل عباس آهنگر مهر و تسبیح تربت را به عنوان سوغات سفر کربلا به دست سید می‌دهد، سید سوغاتی تبرک را عینا ً به میرزا قاسم می‌بخشد که «آمیرزا این‌ها بیش‌تر به درد تو می‌خوره»، و در جواب غلومو کوزه گر که می‌پرسد «آسید احمد مگه خودت لازمش نداری؟ مگه نماز نمی خونی؟» خنده‌ای بر گوشۀ لبش می‌نشاند که «آمشتی غلومعلی! من نادعلی[2] می‌خونم، پدر نماز».
از همه جالب‌تر اظهار نظر قاطع آقای فولادی بود، که هر وقت صحبت سید به میان می‌آمد، آتش ِ به انبر گرفته را در خاکستر می‌مالید و بر لبۀ منقل می‌گذاشت و همراه حلقه دودی که در فضا رها می‌کرد، فیلسوفانه سری تکان می‌داد که «کار کار ِ خودشونه. خودشون فرستادنش این‌جا و خودشون هم نگه‌اش می‌دارن. شما از سیاست انگلیسیا غافلین»، و در رد نظر حاجی ِ نخود بریز که «می‌گن با هیتلر پیغوم و پسغوم داره»، لبخند عارفانه‌ای تحویل می داد که «امان از نعل وارونه».
در میان این همه مدعی و مفتش و بد گو، سید یک مرید دو آتشه‌ای داشت که آن هم مادر خود بنده بود. کسی جرأت نداشت در حضور بی‌بی سکینه اسم سید را بدون طهارت ببرد. یک بار که خاله هاجر از زبانش در رفت و گفت «سید احمدِ بابی»، بی‌بی مثل اسفندی که روی آتش ریخته باشند منفجر شد که «استغفرالله، دهنت را آب بکش خواهر، پشت سر سید اولاد پیغمبر این حرفا ر ِ نزن»؛ و در پاسخ ِ نوعی رفع ِ مسؤولیت ِ خاله هاجر که «والله، ما چه می‌دونیم بیب سکینه، مردم می‌گن»، صدایش را دو پرده بالاتر گرفت که «مردم غلط می‌کنن، به گور پدرشون می‌خندن. صد بار تا حالا گفتمتون که خودم به چشم خودم دیده‌ام، اون سال حصبه‌ای پاهامه رو به قبله کشیده بودن که دیدم آسید احمد وارد شد، سرتاپا سبز پوش، اونم با چه نور سبزی دور سرش، اومد صاف بالا سرم، جوم شربتی که دستش بود، گرفت جلو دهنم و گفت، بخور؛ هنوز قرت اول شربت از گلویم پایین نرفته بود که چشمام باز شد و پا شدم تو رختخواب نشستم. همه دور و بریا که داشتن اشهدمه می گفتن، ماتشون زد، و من، که تبم قطع شده بود، دیگر نخوابیدم که نخوابیدم. غروب همون روز رختخواب مریضیمه جمع کردن؛ سه روز بعدشم رو جف پا خودم ور خیزیدم و راه افتادم. بابی می تونه به خواب آدم بیایه و مریض حصبه ای ر ِ از تو دهن عزرائیل ور گردونه؟»
 
با این همه شایعـۀ بابی‌گری سیّد رواجی روز افـزون داشت و چنـدان هـم بی‌راه نبود.

آدم مسلمان شال دور کمرش را پاره می‌کند و دور دست شکستۀ سگ می‌بندد!؟ آدم اگر بابی نباشد، محال است با سلیمان یهودی آمد و رفت داشته باشد.آدم مسلمان پنجه‌های خدا داده را می‌گذارد و مثل فرنگی‌ها با قاشق و چنگال غذا می‌خورد!؟ از همۀ این‌ها گذشته آدم مسلمان ممکن است توی کوچۀ پشت مدرسه پسر رخساره خانم بابی را از زیر مشت و لگد بچّه مسلمان‌ها نجات بدهد و دستش را بگیرد و ببرد به خانه‌ و بعد هم با کمک رمضان خان آجان ببرد و بسپاردش دست پدر و مادرش!؟
آری، منکران اسلام سید اندک نبودند و احمدوی نازنین ما هم از همین دسته بود که هر وقت در کوچه یا بازار چشمش به سید می‌افتاد، فوری فکر مصرف ِ اسافل اعضا به سرش می‌زد و حواله‌ای بی‌دریغ به ایل و طایفۀ منکران امام زمان.

آن روز هم که احمدو در میدان شیوه‌کشی پیدایش شد، من در کنار دست آسید احمد نشسته و تماشاگر تلاش مرد زحمت‌کش بودم که با دقت و مهارت همیشگی‌اش دستۀ شکستۀ گلاب‌پاش بارفـِتنی را به بدنه‌اش می‌چسباند. [ناگهان] عربدۀ «نفس‌کش» احمدو در میدان پیچید و متعاقب آن قیافه‌اش از دهنۀ شمالی آن پیدا شد و در حالی که جمعی از بی‌کاران به موکب ملازمانش می‌پیوستند، از مقابل چند دکان شیوه‌کشی و کوزه‌گری گذشت. هنوز سه چهار مغازه‌ای تا دکان سید فاصله داشت که نعره [زد]: «آهای سیّد بدبابی، امروز یه‌ی بطر از اون عرقای دو آتشه‌ات می‌خوام.» سیّد بی آن که سرش را بالا گیرد بطری عرق نعنای خالی شدۀ کنار دستش را بر داشت و داد به دست من و با صدایی شبیه زمزمه گفت: «میرزا! پاشو اینو بگیر ببر از کوزه آبش کن، بیار بگذار زیر پای من، زود بجنب و بپّا کسی نبینه.» من ِ از همه جا بی‌خبر برخاستم به پستوی مغازۀ سید رفتم. با زحمت و مرارتی بطری را از کوزۀ آبی که به دیوار تکیه داشت پر کردم و در حالی که آن را پشت سرم گرفته بودم، آوردم و کنار پایۀ میزک سید گذاشتم. اکنون احمدو و فوج همراهانش به وسط میدان رسیده بودند. چشمان احمدو از شدت مستی دو پیالۀ خون شده بود و زبانش تپق می‌زد و پاهایش درهم می‌پیچید. بار دیگر فریادش در فضا پیچید که «آهای سید احمد سگ‌بابی، گفتم یه‌ی بطری از اون عرق سگی‌هات رد کن، ببینم.» سیّد همچنان مشغول کارش بود. احمدو تلو تلو خوران به دکان نزدیک شد.
هم‌چراغ سید، کل میرزا کوزه‌گر، از پشت دستگاه کوزه‌گری صدایش را بلند کرد که «احمد آقا، خجالت هم خوب چیزیه. اگه آسید احمد بابی باشه پس یه مسلمان تو همۀ شهر سیرجون نیست.» اما فریاد غلومو بر اعتراض او غلبه کرد که «اگه بابی نیس چرا با فکلیا می‌شینه ورمی‌خیزه؟» و صدای دیگری به یاریش آمد که «ئی سیّد جد ور کمر زده اصلا ً دهری هرهری مذهبه. نه خدا ر ِ قبول داره، نه پیر ِ پیغمبره!» فروغی آهنگر تازه آوازش را قطع کرده بود تا هم‌صدای کل میرزا از اسلام سید دفاع کند، اما آسیدتوتی، روضه‌خوان بد‌آواز ولایتمان، که روی سکوی دکان حاج عباس نشسته بود، امانش نداد که «اگه واقعا ً دین و ایمونی داشت، سالی یه‌ی بار شده سری به مسجد می‌زد!» و صدای خراشیدۀ مشتی زینب فالگیر به مددش آمد که «مسجد سرشه بخوره، تو مجلس روضه خونی هم پاشه نمی‌ذاره»، و متلک غلومو جمعیت را به خنده انداخت که «می‌ترسه اگه پا بذاره دماغش خون بشه.» احمدو همچنان تلوتلو خوران پیش می‌آمد و انبوه جمعیت برایش کوچه می‌دادند. به سکوی دکان که نزدیک شد بار دیگر با کلماتی که از غایت مستی نامفهوم می‌نمود از سید مطالبۀ پول عرق کرد. سید، در حالی که همچنان که سرش پایین بود و مشغول کارش، از زیر ابروان پرپشت نگاهی بر چهرۀ افروختۀ احمدو انداخت، سپس سرش را بالا گرفت و با لحنی ملایم پرسید: «احمد آقا چی می‌خوای؟» احمدو که در عین مستی از هیبت نگاه سیّد رنگ وحشتی در چهره‌اش دویده بود، صدایش را پایین آورد که «پول یه‌ی بطر عرق رد کن ببینم.» سیّد با لحنی که رنگ تمسخر داشت پرسید: «فقط یه بطر یا بیش‌تر؟» و احمدو که شدت مستی زبانش را سنگین کرده بود، دستش را دراز کرد که «فعلا ً پول یه‌ی بطره بسُلف، باقیش طلبمون.» سیّد با خونسردی حیرت‌انگیزی بطری را از زیر میزک پیش پایش برداشت و بالا آورد و در حالی که به شیوۀ عرق خوران حرفه‌ای تکانی به آن می‌داد، رو به احمدو کرد که «بیا، این هم عرق؛ به شرطی که خیلی نخوری و مست‌بازی راه نیندازی.»
با این حرکت سیّد سکوتی پهنۀ میدان را فرا گرفت و نقش تعجب و انکاری بر چهرۀ جمعیت نشست. سکوت حیرت آمیز خلایق که احتمالا ً بیش از یک دقیقه طول نکشیده بود، در نظر من همسنگ گذشت سالی می‌نمود. به‌تدریج زمزمه‌هایی که از گوشه و کنار برخاسته بود سکوت سنگین و بی‌سابقه را در هم شکست و در موج سر و صداهای غالبا ً نامفهوم، عباراتی از این قبیل به گوشم خورد: «نگفتم؟ ... خودش از اون عرق‌خورای حسابیه ... والله آدم دِگِه به کی می‌تونه اطمینون کنه، ... راستی که دورۀ آخرالزّمونه، ... پناه ور خدا، مردم می گفتن و ما باورمون نمی‌شد، چی می‌گی خواهر! من می‌دونستم که روزی یه‌‌ی بطر از این نجسی‌ها زهر مار می کند، ... همینا ر ِ می‌خوره که هور ِ ماهور می‌گه، ... ای جدّت بزنه ور همو کمرت ناسیّد ِ عرق‌خور ... .»
و من لحظه‌ای از تماشای جمعیّت به احمدو پرداختم که چوب‌پنبه را از در بطری جدا کرده و با حالتی مستانه شیشه را سر ِ دست گرفته بود و در حالی که با دست دیگرش مردم را به سکوت دعوت می‌کرد، صدای لرزان از مستی‌اش در فضا پیچید که « به سلامتی هر چی مرده!» و به دنبال آن مبلغی از اسافل اعضای خود را به «ایل و ناموس» بی‌معرفتان جهان حواله داد و دهنۀ بطری را به دهان نزدیک کرد و یک نفس بیش از یک پنجم محتوی بطری را نوشید و در حالی که آروغ صداداری در فضا رها کرده بود، بطری را روی پیشخوان مغازۀ سید گذاشت و خودش با یک خیز از سکوی مغازه بالا رفت. ظاهرا ً هوس نطق و شعاری به سرش زده بود، اما به‌محض این که آمادۀ رجزخوانی شد، سیّد بی‌اعتنا به انبوه جماعت و ملامت‌های اوج گرفته، بار دیگر سرش را بالا گرفت؛ و در این لحظه بود که من برای اولین بار با مصداق نگاه آتشبار آشنا شدم. شعلۀ غضبی از چشمان سیّد زبانه می‌کشید؛ و ظاهرا ً احمدو نیز با همۀ مستی، عظمت نگاه را دریافته بود که ناگهان خشکش زد، رنگ از چهره‌اش پرید، دستش را، که مطابق معمول برای حواله دادن اسافل اعضا به کار رفته بود، بالا آورد و روی جناغ سینه‌اش گذاشت و، بی آن که کلمه‌ای بر لب آورده باشد، مثل فانوس چین خورد و خم شد و بر زمین افتاد.

و سید بار دیگر سرش را پایین انداخت و با انبر دست ظریفش بستی را که آماده کرده بود روی کاسۀ چینی شکسته گذاشت و با انگشت شستش فشاری بدان داد و با سر چاقوی ظریفی اندکی از خمیر آهک و سفیدۀ تخم مرغ برداشت و در محل پایه‌های بست مالید، گویی که در برهوت خالی از آب و آبادی به سر می‌برد و نه احمدویی نقش زمین شده است و نه همهمۀ «چطو شد»‌ی در فضا پیچیده است؛ و نه این، که احمدو را به پشت خوابانده و نبضش را در دست گرفته، میرزا حسین آجان است، و نه آن، که می‌گوید «تموم کرده» آسید حاجی ِ مرده شور که درفش پینه‌دوزی‌اش را به زمین گذاشته و به عنوان طعمه‌ای تازه به سراغ جسد بی‌جان احمدو آمده است.

 

و من در عالم کودکی چنان دست‌خوش آمیزه‌ای از حیرت و وحشت شده بودم که مطلقاً به خاطر ندارم بعد از اعلام قطعی آسید حاجی ِ مرده شور چه گذشت. دور و برم سر و صداهای مبهمی حس سامعه‌ام را می‌آزرد، بی آن که با ادراکی همرا باشد. اگر صدای سیّد با لحن آمرانه‌اش به گوشم نمی‌رسید که «میرزا، تو هم بردار و یک قلپ بخور، به شرطی که مست نکنی»، شاید در همین حالت بهت‌زدگی می‌ماندم. اما صدای سیّد تکانم داد. سید به طرف بطری که هنوز روی پیشخوان کارگاهش بود اشاره‌ای کرد و به تصور این که قصد تمرّدی دارم، بار دیگر بر قدرت لحن آمرانه‌اش افزود که «مگر نگفتم بردار و بخور؟» هنوز بطری را به لبم نزدیک نکرده بودم که دستی قوی آن را از پنجه‌ام بیرون کشید. و این حاجی ابوالقاسم ریش سفید میدان بود که با لحن عتاب‌آمیزی رو به سیّد کرد که:
«می‌خوای طفل معصومی را هم بکشی؟ او که خورد و مُرد بس نبود؟»
و صدای اوج گرفتۀ سید به عتابش خاتمه داد که «پس خودت بخور ببین چه عرق دو آتشه‌ای است!» و با مشاهدۀ تردید حاجی لحنش آمرانه‌تر شد که «می‌گم بخور، گناهش به گردن من»، و حاجی که با حرکتی تردید‌آمیز چند قطره‌ای از محتوی بطری را در کف دست لرزان خود ریخته بود، دستش را به طرف دهان برد و با نوک زبانش به آزمایش پرداخت. پس از دو بار مزمزه رو به سیّد کرد که «این که آبه» و به دنبال گفتن این جمله بطری را به دهان برد و جرعه‌ای نوشید و آن را به دست میرزا حسین آجان داد.
اکنون بطری دست به دست می گشت و مشتاقان ِ آزمایش فراوان شده بودند که سیّد از جایش برخاست و بطری را که دو سومش خالی شده بود از دست ششمین مرد کنجکاو گرفت و چوب‌پنبۀ بر زمین افتاده را برداشت و درش را بست و به دست میرزا حسین آجان داد که «بگیر و نگهش دارد؛ شاید مأموران عدلیّه و نظمیّه لازمش داشته باشند» و خودش، در حالی که با قامت استوار روی سکوی مغازه‌اش ایستاده بود، نگاهش را بر فرق جمعیت پاشید، و همراه گسترش موج نگاه او سکوت سنگینی فضای میدان را فرا گرفت. این نگاه و آن سکوت چند ثانیه یا دقیقه یا ساعت طول کشیده باشد نمی دانم، اما این صحنه هنوز پیش چشمم روشن است و جاندار که سیّد رو به انبوه مردم کرد و گفت: «بازی تمام؛ بروید دنبال کار و زندگی‌تان آقایان ِ متدین محترم ِ باشرف» و روی این سه کلمۀ آخر چنان مکث و تکیه‌ای کرد که گویی از شدت غضب بعد از هر کلمه دندانش کلید می‌شود و مجالی برای ادای کلمۀ بعدی نمی‌دهد.
و آقایان ِ متدین ِ محترم ِ باشرف در حالی که پس پسکی می رفتند از برابر دکان سیّد حریم گرفتند، و سیّد رو به کسبۀ میدان و میرزاحسین ِ پاسبان کرد که «بردارید این بدمست ِ فلک زده را ببرید کفن و دفنش کنید.»

پایان

سئوال از همشهریان سیرجانی : داستانی را که خواندید از کدام نویسنده است؟
جواب خود را در قسمت نظرها بنویسید.

یک راهنمایی: اگر نام خانوادگی نویسنده را ( که از ۵ حرف فارسی تشکیل شده است ) در  کلمه عبور اختصاصی صحیح وارد کنید ، کادر رمز باز خواهد شد و نام کامل او را مشاهده خواهید کرد.
روی این ستاره* امتحان کنید.

 

 


ادامه مطلب...

تصاویر از سایت خارجی http://www.torba.ch

نگارش در تاريخ توسط محمد شول




تصاویر بیشتر:
تصویر ۳
تصویر ۴

کلید: قالی بافی استان کرمان+قالی دارستان سیرجان+فرش ایران+فرش دستباف سیرجان+صنعت قالی بافی+ هنرهای دستی+صنایع دستی سیرجان کرمان+صنایع دستی دارستان سیرجان+sirjan carpet+sirjan carpet+sirjan carpet+

نگارش در تاريخ توسط محمد شول
نگارش در تاريخ توسط محمد شول
سال ۱۳۸۷ سال در گذشت یکی از برجسته ترین شخصیت های سیرجانی به نام : سرکار خانم دکتر طاهره صفار زاده  بود.
دکتر طاهره صفار زاده سیرجانی

دکتر طاهره صفار زاده بنيان‌گذار علم ترجمه، دانشمند شهير سيرجاني، زن برجسته جهان اسلام و شاعر مبارز ، عمری را صرف زحمت و مرارت برای شناساندن چهره زیبای قران کریم نمود. خدایش در ملکوت اعلی عزت دهد.
نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 در واقع شهر قديم سيرجان بوده  كه در حال حاضر جز ديوارهاي فروريخته و منبر سنگي چيزي باقي نمانده و اگر آثاري موجود باشد ، جز در دل خرابه ها و داخل ساختمانهايي كه  به صورت تپه هاي خاك در آمده اند ، چيزي ديده نمي شود . 

منبر سنگي قلعه سنگ ، تنها يادگار شهر قديم سيرجان است . اين منبر با ارتفاع 5/1 متر و به وزن بيش از دو تن ، از دوران سلطنت سلطان احمد مظفري ( 789 هجري قمري ) به يادگار مانده كه هفت سال قبل از خرابي شهر قديم سيرجان به اين صورت حجاري شده است . قلعه سنگ بر روي كوه سفيد آهكي ، كه در وسط جلگه سيرجان با ارتفاعي در حدود 200 متر از سطح جلگه قرار دارد ، بنا شده كه محيط آن حدود 4000 متر است . بالاي اين كوه را مسطح نموده اند تا بتوانند ساختمان بسازند. اين قلعه در اصل قلعه نظامي شهر بوده و ساختمانهاي شهر در اطراف قلعه و بخصوص در قسمت شرقي و شمالي آن تا حومه كهن شهر بنا گرديده است .

امروزه كه در بعضي جاها ، بولدزرها خاك آن را براي زراعت و به عنوان كود به باغهاي اطراف مي برند ، قسمتهايي از ديوار اطاقها و سقف ها نمايان مي گردد .

در قسمت جنوبي اي قلعه ، خانه هايي عالي و منازلي مرتفع با ديوارهايي بلند وجود داشته كه محل سكونت اعيان و اشراف بوده است . در سمت شمالي آن خياباني وسيع ، از شرق به غرب امتداد داشته كه در اطراف آن بازار ، منازل مسكوني و تجارتخانه قرار داشته است .

در سمت شمالي ، در نزديكيهاي بالاي اين قلعه ، سنگ را تراشيده و آن را به صورت صفه اي در آورده اند كه به نام شاه نشين معروف است .

در قلعه ، محبسي وجود داشته كه در آن موميايي پيدا شده است . اين محبس در سمت جنوبي قلعه است و شكافي در آن وجود دارد كه معدن موميايي است .

در سمت غربي قلعه ، مغاره اي است در كمر كوه كه به طور طبيعي ، توخالي و تشكيل دالاني طولاني داده و به جز همان راهرويي كه دراد ، ديگر منفذي بر آن نيست و به همين دليل كسي نمي تواند به منتهاي آن برسد . ظاهراً اينجا زندان قلعه بوده است و اشخاص سياسي را كه از و طغيان آنها بم داشتند ، در اين زندان حبس مي كرده اند . اين محبس محل زنداني امير مبارزالدين محمد مظفر و سلطان شاه  بوده است .

خلاصه شهري كه قرنها پابرجا بوده و قزاران انسان را در خود جاي و پرورش داده و نيز قلعه اي مهم در ايران به شمار مي رفته ، بيش از شش صد  سال است كه ويران شده است . براي ساختن قلعه چون بردن مصالح ساختماني بر فراز كوه كه ارتفاع آن از سطح جلگه 300 متر است آن هم با شيب تند ، كار مشكل و خسته كننده اي بوده، از ابتكار حمل مصالح ساختماني به وسيله بز استفاده كرده اند ؛ به طوري كه بر پشت بزها خورجينكهايي انداخته و داخل هر خورجين يك يا دو آجر مي گذاشته و بزها را روانه بالاي كوه مي كرده اند و در بالا كارگراني بودند كه بار آنها را خالي و مجدداً آنها را روانه پائين مي كرده اند و اين كار دوباره تكرار مي شد .

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 بارش نخستین برف زمستانی ( ۱۳۸۷ ) سیرجان  ، یخچالها ، همنشینی طبیعت و سازه های قدیمی.
عکاس: امین ارجمند
با تشکر از : دانشجویان سیرجانی دانشگاه صنعتی شیراز.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول
               

رییس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری كرمان می‌گوید سیرجان شهری ریشه‌دار در تاریخ است كه روزگاری پرچم مركزیت این استان در آن در اهتزاز بوده است. علی كارنما روز دوشنبه به خبرگزاری جمهوری اسلامی گفت: طرحهای در دست اقدام برای بازسازی و حفظ و نگهداری آثار كهن و فراهم ساختن امكانات رفاهی برای ایرانگردان و جهانگردان و قرار گرفتن این شهرستان در مسیر راه بندرعباس كرمان یزد و شیراز از اهمیت این خطه حكایت دارد. وی گفت: سازمان میراث فرهنگی تلاش دارد سیرجان را به عنوان یكی از پایگاههای معتبر گردشگری مطرح نماید ...

یك محقق و پژوهشگر كرمانی هم معتقد است سیرجان از جاذبه‌های گردشگری بسیاری برخوردار است.

محمدعلی گلاب زاده در كتاب "سیرجان خطه گهرنشان" معروف‌ترین آثار تاریخی و جاذبه‌های گردشگری سیرجان را قلعه سنگ، منبرسنگی، قلعه‌ها و برجهای قدیمی، شاه‌فیروز، میر زبیر، كاروانسراها و خانه‌های قدیمی، بازارها، مساجد، چشمه‌ها، یخدانها، بادگیر چپقی و باغ سنگی معرفی می‌كند.


بنای قلعه‌سنگ بر روی كوه سفید آهكی در وسط جلگه سیرجان با ارتفاع حدود ‪ ۲۰۰‬متر از سطح جلگه واقع شده و محیط آن چهار هزار متر است. در قسمت جنوبی این قلعه، خانه‌های اعیان و اشراف قرار داشته است. این قلعه نظامی بوده و زندانیان در آن نگهداری می‌شدند. منبر سنگی هم در قسمت شمال قلعه سنگ مسجدی واقع بوده و منبری از سنگ در آن قرار داشته كه در نوع خود بی‌نظیر است. از روی اثری كه در سطح جنوبی این منبر با خط نسخ نوشته شده و اكنون نیز قابل خواندن است معلوم می‌شود كه مسجد در زمان سلطان احمد مظفری در سال ‪ ۷۸۹‬هجری قمری بنا شده است.

قلعه سنگ سیرجان



 

قلعه قدیمی محمودآبادسید، برج و كاروانسرای صفوی سعادت‌آباد، برج چهارپهلو، قلعه درویش زیدآباد و قلعه‌های علی‌آباد و یحیی‌آباد از دیگر آثار تاریخی سیرجان به شمار می‌روند. شاه فیروز هم اثر ارزشمند تاریخی است كه در ‪ ۱۲‬كیلومتری جنوب شرقی سیرجان قرار دارد و از بناهای چهارطاقی با ‪ ۸‬ستون و سقف گنبدی است. این بنا بر بالای تپه‌ای در كنار جاده سیرجان - بافت و در سه كیلومتری قلعه سنگ واقع شده است. چهار ستون این بنا خراب شده و فروریخته اما قسمتی از گنبد آن هنوز بر روی چهار ستون مستحكم دیگر باقی مانده است. بنای میر زبیر از دیگر بناهای تاریخی سیرجان بر فراز تپه‌ای در كنار قنات شریف آباد قهستان بنا شده است.

از جمله قسمتهای بسیار زیبا و دیدنی این مجموعه گچ بریهای اطراف محراب است كه بگونه‌ای استادانه آیاتی از قرآن كریم را نشان می‌دهد. كاروانسراهای آقاابراهیم در قسمت جنوبی بازار آقاابراهیم و سعادت آباد، با ‪ ۱۵۰‬سال قدمت از دیگر آثار تاریخی شهرستان سیرجان هستند. بازار اصلی سیرجان به جا مانده از ‪ ۱۵۰‬سال قبل با سقفهای گنبدی و نمای زیبای قدیمی از دیگر جلوه‌های شهر سیرجان به شمار می‌رود. بازار كهنه كه بیشتر محل فروش خشكبار است، بازار نو عرضه‌كننده پارچه و منسوجات، بازار عباس دارابی، بازار رحیمی، بازار مسگرها، بازار كلاه مالها، بازار علافها، تیمچه صدر و بازار آقاابراهیم از دیگر بازارهای قدیمی و معروف سیرجان هستند. مساجد حاج غلامحسین خان، جامع، صفری، قطبی، امام حسن و خانه حاج رشید، عمارت صدرزاده، خانه شریف، منزل خواجه كریم‌الدین و عمارت سعیدنیا را می‌توان به عنوان بناهای تاریخی و دیدنی سیرجان به شمار آورد.

 بادگیر چپقی هم از آثار منحصر به فرد معماری در ایران است كه در باقیمانده خانه سید علی‌اصغر رضوی قرار گرفته است.
سازنده این بنا حاج سید محمد شجاعی است كه آن را در زمان پهلوی اول از روی دودكش كشتی‌ها ساخته و تلفیقی از معماری و صنعت است. بادگیر چپقی با شبكه‌های هندسی و منظمی كه در زیر آن قرار گرفته بر روی فضای مستطیل شكل شمال شرقی خانه واقع شده است، بادگیر چپقی دارای ‪۴‬ دهانه است كه از هر طرف باد بوزد آن را از مسیر دهلیزهای خود به پایین می‌فرستد.

 
 
باغ سنگی از دیگر جاذبه‌های گردشگری سیرجان است. این باغ نمادی از آرزوهای بر باد رفته و شیوه‌ای نو برای مبارزه با ظلم و ستم است. درویش خان اسفندیارپور كه شغل اصلی او كشاورزی و دامداری و از شنوایی و گویایی محروم بود در مقابل ظلمی كه در رژیم سابق بر او رفته و باغی كه با خون دل ساخته بود به زور از او گرفته بودند، اقدام به ساختن باغ سنگی كرد.
او با آوردن سنگهای كوچك و بزرگ از راههای دور و نزدیك و سوراخ كردن آنها سنگها را به تنه درختان خشك شده آویزان كرد و به این ترتیب باغی منحصربفرد ایجاد كرد. این باغ در سال ‪ ۱۳۴۲‬در بلورد سیرجان بنا شد و سازنده آن فروردین ماه امسال به رحمت ایزدی پیوست و در همین باغ به خاك سپرده شد. سیرجان در ‪ ۱۸۰‬كیلومتری غرب كرمان قرار دارد.
منبع: سیرجونیها/ بلاگفا
نگارش در تاريخ توسط محمد شول
     قدمت شهر سیرجان براساس شواهد و مستندات تاریخی به قبل از تاریخ می رسد. نگاره هایی که بر سینه سنگهای تپه تاریخی شاه فیروز مشاهده می شود ، نشان دهنده این است که انسان های شکارگر حدود 8000 سال پیش تصویر حیواناتی را که شکار می کردند برای ارتباط با آیندگان 1 بر روی صخره ها نقاشی می کردند. این تصاویر در قسمت غربی این تپه دیده می شود و مربوط به عصر حجر می باشند. بنا بر نوشته مورخان عصر حجر8000 سال قبل پایان می یابد.
 

تپة شاه فیروز در فاصلة 14 کیلومتری جنوب شرقی سیرجان قرار دارد.در روزگاران کهن که مردم فلات ایران در آغوش طبیعت زندگی می کردند با حک تصاویر مختلف بر روی سطح صخره ها و شاید همراه با اعمال اعتقادی ، روابط خود با طبیعت را بیان می کردند. به نظر می رسد که نقوش متعدد بزکوهی بر روی سطح صخره ها در تپه شاه فیروز سیرجان حکایت از رابطه فراوانی است که مردمان عصر یادوره با این حیوان داشته اند.بی شک نقش کنده های تپه شاه فیروز ارتباطی تنگاتنگ با آثار، ابنیه و محوطه های تاریخی پیرامون خود دارد.کنده کاری های صخره ای مذکور را می توان به دوره های محتلف تاریخی نسبت داد.
بیش از 200 مورد نقوش مختلف بر پیکره سنگ های تپه شاه فیروز اجرا شده است که می توان آنها را به نقوش حیوانی ، گیاهی ، انسانی و نقوش نامشخص تقسیم نمود. بیشترین نقوش مربوط به نقوش حیوانی بخصوص نقش بزکوهی است. حیوانات شکاری نظیر پلنگ ، روباه و گرگ نیز دیده می شود. نقوش گیاهی را می توان نقوش استیلیزه سرد یا خوشه گندمی نام نهاد. همچنین بعضی نقوش نظیر دایره ، نیم دایره ویا اشکال هندسی است که بدرستی نمی توان منظور نقاش حکاک را فهمید و آن را تفسیر کرد.
- - - - - - - - - -
منبع: سایت سنگ نگارهای ایران

--

tarikhe sirjan+aghashi ghadim +ghar nevisi+sang negareh+sirjan+shah firooz sirjan+roostan+shah firooz +ax+iran aks+ aks

سنگ نگاره های شاه+نقاشی قدیمی+ نقاشی غار+غار نویسی+ سیرجان+شاه فیروز سیرجان+روستا++دارستان سیرجان +ایران عکس+عکس+ تاریخ سیرجان

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

تاريخچه سيرجان

نام اين شهر سيرگان بوده است و بناي آن را به بهمن اشكاني نسبت مي‌دهند، اعراب آن را سيرجان مي‌نامند. در قرون وسطي ايالت كرمان داراي دو كرسي بود : سيرگان و بردسير.

جغرافيا نويسان اسلامي سيرگان را به صورت ( السيرجان ) ضبط كرده‌اند. خرابه‌هايي كه در ساليان اخير در محل قلعه سنگ در شرق سعيدآباد كه بر سر راه بافت كشف شد، به احتمال زياد همان محل سيرگان قديم است. پس از استيلاي مسلمانان بر ايران، كرمان همچنان مركز ايالت بود و اين موقعيت را تا اواسط قرن چهارم هجري كه جنوب ايران به تصرف آل بويه درآمد، حفظ كرده بود. در زمان اين سلسله مركزيت ايالت كرمان از سيرگان به برد سير منتقل شد، به همين علت سيرگان اهميت و اعتبار خود را از دست داد. پس از حمله مغول، سيرجان به تصرف سلاطين آل مظفر درآمد و بعد از انقراض اين سلسله توسط امير تيمور، شخصي به نام گودرز هنوز در آن منطقه حكومت مي‌كرد. سرانجام تيموريان پس از دوسال محاصره شهر را به تصرف در آورده‌اند و آن را به ويرانه‌اي مبدل ساخته‌اند. سيرجان امروزي رو به آبادي و توسعه تجاري و صنعتي است و بارانداز معروف و پر رونقي دارد.

تاريخ سيرجان در گذر زمان

سيرجان يكي  از مهمترين شهرهاي استان كرمان محسوب مي گردد . اين شهر تاريخي كه در مغرب كرمان واقع شده ، از سمت غرب با خاك فارس همجواراست و چون بر سر راه فارس و بندرعباس قرار گرفته ، اهميتي ويژه دارد . سيرجان كه در قديم شهري بزرگ بوده و شهريجان نام داشته ، به دليل موقعيت جغرافيايي آن گاه مركزيت داشته است . ولي به تدريج در اثر وقايع مختلف تاريخي رو به ويراني نهاد . ميرزا سعيد كلانتر روستاي جديدي آباد كرد كه كم كم توسعه يافت و به سعيد آباد معروف شد كه امروزه مركز سيرجان است .

قديمي ترين سندي كه از سيرجان به دست رسيده ، نوشته ابن اثير است كه مي نويسد : « گشتاسب كه يكي از پادشاهان قديم ايران بود و دين سليمان را داشت ، دين زرتشت را پذيرفت و در كوهستاني كه تمبور نام داشت ، جاي گرفت و در حالت تقيه به عبادت مشغول شد . »

بنا به نوشته بعضي از كتب تاريخي ، قدمت سيرجان را به دوره بلاش از پادشاهان اشكاني مي دانند . مؤيد محسني مقاله اي در نشريه فرهنگ سيرجان در سال 1336 هجري شمسي دارد كه درباره بناي شهر سيرجان نوشته است :

« نام آن سيرگان بوده و از آثار و بناهاي خسرو ابن موسي ابن هرمز ، نهمين پادشاه اشكاني است ، كه تقريباً دويست سال پيش از زمان اردشير بابكان سر سلسله ساسانيان و باني كرمان بوده و در استيلا اعراب او را معرب كرده و سيرجانش ناميدند.»

زان گوره در كتاب خواجه تاجدار ، شرحي از سيرجان مي نويسد و مشخص مي كند كه سيرجان قبل از اشكانيان آباد بوده و توضيح مي دهد : «‌سيرجان قديم ، به قول مورخين قديم از جمله سيسرون و كتزياس طبيب و مورخ معروف كه در دوره هخامنشيان مي زيسته اند ،  داراي ده محله بوده و در هر يك از محلات آن شهر ، يك دسته از مردم زندگي مي كرده اند . »

اما آنچه آشكار است شهر سيرجان قبل از اشكانيان نيز آباد بوده و آن طور كه در تاريخ كرمان نوشته احمد علي خان وزيري آمده «‌اسكندر در مراجعت از هندوستان ، از روي قلعه سنگ كه محل قديم سيرجان است ، عبور نموده و از طريق بوانات به پاسارگاد رفته  است . »

مؤسسه جغرافيايي و كارتوگرافي  سحاب كه نقشه خط سير لشكر كشي اسكندر را ترسيم و چاپ نموده ، مسير حركت  اسكندر را از هندوستان از روي ” قلعه سنگ “ سيرجان مشخص كرده و فاصله سيرجان تا پرسپوليس را 324 كيلومتر نوشته ، اسكندر از پرسپوليس به پاسارگاد و از آنجا از طريق دربند نارس به شوش و از شوش به بابل رفته و در آنجا درگذشته است . سيرجان تا زمان سامانيان مركز ايالت كرمان بوده و در نيمه دوم قرن چهارم مركز ايالت از سيرجان به كرمان منتقل شد تا به سامانيان  كه در خراسان بودند ، نزديكتر باشد .

اين شهر در زمان ساسانيان ” سيرگان “ ناميده مي شد. وجه تسميه آن به ”سيرگان“  به اين جهت است كه داراي قناتهاي زيادي است كه در زمانهاي پيش آباد شده و از حيث كان و كاريز تمام بوده است .

سيرجان يكي از شهرهاي قديمي و مهم ايران بوده كه هنوز آثار خرابه هاي آن در قسمت شرقي شهر كنوني به نام ”‌ قلعه سنگ “  باقي و  به طوري كه در تواريخ ثبت شده است ، در زمان اشكانيان مركز كرمان بوده است . اين شهر قديم در محل ” قلعه سنگ “ ، كه در فاصله 9 كيلومتري شهر فعلي سيرجان است ، قرار داشته و تا سال 796 هجري قمري آباد بوده و در اين تاريخ به وسيله ” ايدكو “ ، سردار تيمور كه دو سال شهر را درمحاصره داشته ، نابود و با خاك يكسان مي شود . موقعيت دوم شهر سيرجان در محل باغ عيد است كه مردمن روي خرابه هاي شهر عيد ، بازار ، مسجد و كاروانسرا مي سازند و زندگي خود را در اين شهر جديد از سر مي گيرند . اين شهر هم توسط افغانها خراب مي شود و شهر فعلي سيرجان ، 215 سال عمر دارد . اين شهر سيرجان طبق گفته ياقوت حموي از شيراز آن روز بزرگتر بوده و داراي 8 دروازه بوده ، چهل ستون و دو قنات داشته و قلعه سنگ چون دژي محكم در 9 كيلومتري آن قرار داشته است .

سیر جان

 

 

شهرستان سیرجان با 811/13552 كيلومتر مربع مساحت ، از شهرهاي مهم استان مي باشد كه بر سر راه ترانزيت (آسفالته ـ راه آهن) كشورهاي آسيايي ميانه به بندرعباس، قرار دارد .
حدود بيست اثر تاريخي و فرهنگي در آن ثبت شده است كه از جمله آنها مي توان : از (قلعه سنگ و امام زاده علي ) در حومه شهر و آرامگاه (شاه حمزه الرحمان) در تكيه چهارگنبد نام برد . سيرجان روزگاري مركزيت استان كرمان را دارا بوده و تاريخي پر از فراز و فرود دارد
اين شهرستان شامل بخشهاي مركزي و پاريز مي باشد

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

يخچالهای حاج رشيد سيرجان (دو يخچال)درنزديكي بلوارشيخ فضل الله نوری شهرسيرجان واقع شده اند. تاريخ ساخت آنهاسال 1271 هجری قمری است ومصالح به كاررفته در ساختمان آنها شامل لاشه سنگ وقلوه سنگ وخشت می باشد.اين دو يخچال وديوار آنها توسط سازمان ميراث فرهنگی مرمت شده وفعلا كاربردی ندارد.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 

بادگير چپقي هم از آثار منحصر به فرد معماري در ايران است كه در باقيمانده خانه سيد علي‌اصغر رضوي قرار گرفته است.

سازنده اين بنا حاج سيد محمد شجاعي است كه آن را در زمان پهلوي اول از روي دودكش كشتي‌ها ساخته و تلفيقي از معماري و صنعت است.

بادگير چپقي با شبكه‌هاي هندسي و منظمي كه در زير آن قرار گرفته بر روي فضاي مستطيل شكل شمال شرقي خانه واقع شده است، بادگير چپقي داراي ‪۴‬ دهانه است كه از هر طرف باد بوزد آن را از مسير دهليزهاي خود به پايين مي‌فرستد.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 

شاه فيروز ،يکی از بناهای تاريخی سيرجان است که شامل يک ساختمان چهارطاقی آجری با هشت ستون ، و سقفی گنبدی شکل است که برروی اين ستون ها زده شده. اين بنا بر بالای تپه ای در دوازده کيلومتری جنوب شرقی سيرجان و در کنار جاده سيرجان - بافت ، در سه کيلومتری شرق امامزاده علی و قلعه سنگ قرار دارد.

آجرهای اين بنا به شکل مربع می باشند و مردم اين نواحی نقل می کنند که در ساختمان آن از شير شتر استفاده شده تا بنا محکم ساخته شود و پا برجا بماند. در اطراف آن ، و در تمام سطح تپه ای که بنا بر روی آن ساخته شده ، قسمتهای شکسته و باقيمانده ظروف سفالی به چشم می خورد و وجود تمدنی عظيم را در اين نواحی نشان می دهد. چهار ستون از اين ساختمان خراب شده و فرو ريخته ، اما سقف آن هنوز بر روی چهار ستون محکم ديگر باقيمانده است. برش داخلی سقف آن که به شکل بناهای اسلامی تزيين و ساخته شده يادآور سبک معماری اسلامی است. اما به نظر می رسد که اين زمانی آتشکده بوده و در کف اين ساختمان ، نشانه حفره ای مستطيل شکل است که احتمالا به بوسيله افرادی که بدنبال اشيا عتيقه هستند. مورد کندکاو واقع شده است.

در سيرجان قومی بوده به اسم قوم شول و يا صول که در زمان انوشيروان بخاطر عدم اطاعت از او قتل عام شدند و تنها هشتاد نفر از آنها باقی ماند. اين قوم اکنون هم در سيرجان و بخصوص در روستاهای اطراف همين ساختمان و در اميرآباد و دارستان مسکن دارند به استناد نوشته استاد باستانی پاريزی حقيقت موضوع اخير قوت بيشتری می يابد.

    «تنها نکته ای که بايد عرض کنم آن است که در همين کرمان ، يعنی نزديک سيرجان ، يک چهار طاقی زيبای آتشکده مانندی هست که به نام شاه فيروز شهرت دارد و درست در همان جا است که هم اکنون طوايف شول در آنجا نزديک قلعه سنگ و کوه خواجويي مسکن دارند. آيا احتمال نمي شود داد که اين تعداد کم را شاه دستور داده باشد که در همين محل که به نام شاه فيروز خوانده مي شود  يک روز شاه رام فيروز نام داشته اسکان داده باشد ».

در ترجمه کتاب نولد که نوشته شده است : « قوم ديگری به نام شول بگرفت (خسرو انوشيروان) و بفرمود تا همه را بکشند و تنها هشتاد تن از گردان ايشان را زنده گذاشتند و فرمود تا ايشان را در شهرام پيروز جای دهند. اين گروه نيز می بايست او را در جنگها ياری دهند ».

آن طور که مردم سيرجان مي گويند ، اين متعلق به ابوکاليجار پسر عضدالدوله ديلمی است که در اثر خوردن گوشت آهو دل درد و بيمار شده و در همين محل در گذشته و او را بر فراز اين تپه دفن  کرده اند.

اگر بخواهيم اين ساختمان را به يک آتشکده نسبت دهيم ، مدارک و شواهد تاريخی بهتری در دست داريم. ابن اثيرمي نويسد : « گشتاسب ، که يکی از پادشاهان قديم ايران بود و دين حضرت سليمان را داشت ، در زمان او زردشت ظهور کرد تنبور ، به عبادت مشغول شد».

از شاه فيروز تا کوه تنبور ، فاصله زيادی نيست و حدود سه چهار کيلومتر بيشتر نمی باشد. با اين توصيف و با مراجعه به کتاب فرهنگ جغرافيايي ايران ، که اين بنا را آتشکده دانسته ، به احتمال زياد آتشکده همان شاه فيروز بوده که به علت استحکام بنا و حفاظتی که از آن بعمل آمده باقی مانده. اندود کاهگلی که بر پوشش داخلی سقف آن نمايان است ، نشان می دهد که حدود قرني ، پيش آن را تعمير و مرمت کرده اند.

اينطور به نظر می رسد که مردم اين نواحی ، نه به علت اطلاع از سابقه تاريخی ، بلکه به خاطر شباهت به يک مقبره آن را مرمت و نگهداری ، و حتی شايد زيارت می کرده اند. يک ضرب المثل قديمی هم در مورد شاه فیروز در سيرجان هست که محتوای آن تاييد کننده نظر کسانی که آن را آتشکده دانسته اند و آن اين است که اگر بخواهند بی خاصيتی شخصی را عنوان کنند. مي گويند  : «فلانی مثل شاه فيروز (نه کور میکند و نه شفا میدهد)

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

قلعه سنگ : در واقع شهر قديم سيرجان بوده  كه در حال حاضر جز ديوارهاي فروريخته و منبر سنگي چيزي باقي نمانده و اگر آثاري موجود باشد ، جز در دل خرابه ها و داخل ساختمانهايي كه  به صورت تپه هاي خاك در آمده اند ، چيزي ديده نمي شود . 

منبر سنگي قلعه سنگ ، تنها يادگار شهر قديم سيرجان است . اين منبر با ارتفاع 5/1 متر و به وزن بيش از دو تن ، از دوران سلطنت سلطان احمد مظفري ( 789 هجري قمري ) به يادگار مانده كه هفت سال قبل از خرابي شهر قديم سيرجان به اين صورت حجاري شده است . قلعه سنگ بر روي كوه سفيد آهكي ، كه در وسط جلگه سيرجان با ارتفاعي در حدود 200 متر از سطح جلگه قرار دارد ، بنا شده كه محيط آن حدود 4000 متر است . بالاي اين كوه را مسطح نموده اند تا بتوانند ساختمان بسازند. اين قلعه در اصل قلعه نظامي شهر بوده و ساختمانهاي شهر در اطراف قلعه و بخصوص در قسمت شرقي و شمالي آن تا حومه كهن شهر بنا گرديده است .

امروزه كه در بعضي جاها ، بولدزرها خاك آن را براي زراعت و به عنوان كود به باغهاي اطراف مي برند ، قسمتهايي از ديوار اطاقها و سقف ها نمايان مي گردد .

در قسمت جنوبي اي قلعه ، خانه هايي عالي و منازلي مرتفع با ديوارهايي بلند وجود داشته كه محل سكونت اعيان و اشراف بوده است . در سمت شمالي آن خياباني وسيع ، از شرق به غرب امتداد داشته كه در اطراف آن بازار ، منازل مسكوني و تجارتخانه قرار داشته است .

در سمت شمالي ، در نزديكيهاي بالاي اين قلعه ، سنگ را تراشيده و آن را به صورت صفه اي در آورده اند كه به نام شاه نشين معروف است .

در قلعه ، محبسي وجود داشته كه در آن موميايي پيدا شده است . اين محبس در سمت جنوبي قلعه است و شكافي در آن وجود دارد كه معدن موميايي است .

در سمت غربي قلعه ، مغاره اي است در كمر كوه كه به طور طبيعي ، توخالي و تشكيل دالاني طولاني داده و به جز همان راهرويي كه دراد ، ديگر منفذي بر آن نيست و به همين دليل كسي نمي تواند به منتهاي آن برسد . ظاهراً اينجا زندان قلعه بوده است و اشخاص سياسي را كه از و طغيان آنها بم داشتند ، در اين زندان حبس مي كرده اند . اين محبس محل زنداني امير مبارزالدين محمد مظفر و سلطان شاه  بوده است .

خلاصه شهري كه قرنها پابرجا بوده و قزاران انسان را در خود جاي و پرورش داده و نيز قلعه اي مهم در ايران به شمار مي رفته ، بيش از شش صد  سال است كه ويران شده است . براي ساختن قلعه چون بردن مصالح ساختماني بر فراز كوه كه ارتفاع آن از سطح جلگه 300 متر است آن هم با شيب تند ، كار مشكل و خسته كننده اي بوده، از ابتكار حمل مصالح ساختماني به وسيله بز استفاده كرده اند ؛ به طوري كه بر پشت بزها خورجينكهايي انداخته و داخل هر خورجين يك يا دو آجر مي گذاشته و بزها را روانه بالاي كوه مي كرده اند و در بالا كارگراني بودند كه بار آنها را خالي و مجدداً آنها را روانه پائين مي كرده اند و اين كار دوباره تكرار مي شد .

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 

بقاياي اين مسجد در دوازده كيلومتري جنوب شرقي شهرستان سيرجان ‚ مجاور صخره اي سنگي و بقاياي قلعه اي قديمي واقع گرديده و بر اساس كتيبه موجود ‚ از آثار دوره مظفري - 789 ه . ق - است . اين كتيبه بر بدنه منبري سنگي در فاصله 5 متري شمال قلعه سنگ ‚ درون محوطه مسجدي به طول و عرض 10*15 متر واقع شده است . آثار ديوارهاي مخروبه اين مسجد هنوز به راحتي قابل پيگيري است . روي بدنه جنوبي منبر كه در جهت قبله و احتمالا مقابل محراب مسجد قرار داشته ‚ قابي مستطيل شكل به طول و عرض 130*90 سانتي متر به وجود آورده و سطح آن را به پنج قسمت تقسيم كرده و كتيبه ذيل را به خط نسخ بر آن نوشته اند : " العادل المظفر من السما بالنصر و العز و الفتح المبين عماد الحق والدين الواثق بالملك الصمد بالخيرات (؟) السلطان احمد خلد الله السلطانه اقل مماليك سلطاني في سنه تسع و ثمانين و سبعمائه " ( 789 ه .ق ) . روبه روي اين منبر سنگي و به فاصله 4 متري آن ‚ پايه ستون سنگي مكعب شكل شكسته اي به ابعاد 120*120 و ارتفاع 50 سانتي متر وجود دارد . در فاصله 200 متري منبر نيز پايه ستون ناقصي وجود دارد كه حكايت از ناتمام ماندن بناي مسجد دارد . بر همين اساس به نظر مي رسد كه ساخت مسجد با تهاجم سپاهيان امير تيمور گوركاني به سال 798 هجري به اتمام نرسيده باشد 

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 

گمان میرود این بنا که در ۲۰ کیلومتری جنوب شرقی سیرجان ، هنوز میتوان بقایایی از آنرا دید ،  همان مسجد معروف عضدالدوله ( عضدی ) باشد  که  مقدسی گفته است :
- عضد الدوله ‚ گلدسته هاي شگفت آوري در ميان آن برپا داشته . بر بالاي گلدسته هاي آن ‚ دستگاهي پيچيده و چوبين نهاده كه بخشي از آن هميشه در حال چرخيدن است .
هنوز میتوان باقیمانده خرابه هایی را که با آجر بنا شده است را دید که به غیر از پایه ستون سنگی، قطعاتی از سنگ مرمر و سنگ آهک را که بصورت کتیبه هایی ساخته شده اند ، مشاهده میگردد.
مردم هنوز نیز در گوشه ای از این بنا با روشن کردن شمع ، طلب حاجت می کنند.این مسجد اکنون به نام مسجد صاحب الزمان خوانده میشود. مسجدی که به مانند دیگر بناهای سیرجان در سال ۷۹۸ هجر ی قمری بوسیله لشکریان تیموری خراب شد ، اما پس از آن ماجرا ساکنان آن محل در شهر فعلی سیرجان سکنی گزیدند.

نام علمی:vastarakki
از خانواده:Motacillidae
نام بومی: چقوت سیدو ، چقوک سیدو
شناسه کتابی: دم جنبانک
--
برای دیدن تصاویر در اندازه بزرگ، روی آنها کلیک کنید

خانواده دم‌جنبانک

Family Motacillidae

 

 

پرندگانی هستند کوچک با جثه‌ای نسبتا باریک و دم‌دراز ، پروازی قوی دارند ،

ولی روی زمین راه می روند و تغذیه می کنند و یا می دوند . پپت‌ها قهوه‌ای رنگ و رگه‌رگه هستند و اغلب شاهپرهای کناری دمشان سفید است . شکل ظاهری و عادات آنها اغلب به چکاوک‌ها شباهت دارد ، مانند پرواز موجی ، خواندن در حال پرواز ، راه رفتن و دویدن و پرهیز از نشستن روی درخت .

صدای آنها در تشخیص اهمیت زیادی دارد . نر و ماده آنها همشکل است و روی زمین لانه می سازند .

دم جنبانک‌ها بدنی باریکتر و دمی درازتر از پپت‌ها دارند با منقار و پاهای نازک و اغلب پر و بال آنها طرح مشخص دارد و دم خود را مرتبا بالا و پایین می کنند . پرواز آنها توام با جهش‌های خاصی است ، در خارج از فصل زادوولد به طور دسته‌جمعی دیده می شوند ، روی زمین یا در شکاف سنگ‌ها لانه می سازند .

پرندگان این خانواده از حشرات ، عنکبوت‌ها ، نرم‌تنان و بعضی مواد گیاهی تغذیه می کنند .



دم جنبانک از گونه های جانوری زنده در سیرجان و روستاهای اطراف است.
این پرنده زیبا که به نظر میرسد در سالهای اخیر از تعدد آن کاسته شده است و به وفور یافت نمیشود در اصطلاح محلی ، چقوت سیدو یا چقوک سیدو نام دارد.
نام چقوت سیدو ( = گنجشک سیّد ) بیشتر بخاطر سیاهی پرهای روی سر این پرنده که شکلی مانند عمّامه سادات دارد اطلاق شده است.
چندان دور از باور نیست که نسب دادن این پرنده به ( سیّد ) و قدیسه کردن آن بدلیل تلاش در بقای نسل این پرنده خوش الحان بصورت گرفته باشد.
بومی ها ،  صدای زیبای خواندن این پرنده را پیک خوش خبری میدانند که از اتفاقات خوشایند آینده انسانها را اطلاع میدهد.
دم جنبانک ، پرنده مردم گریزی است که خیلی زود فرار می کند و بسیار محتاط و ترسو است. اما در عین حال برای ارتزاق ، گاهی هم سرکی به زندگی آدمها می کشد.
اطلاعاتی بیشتر از این زندگی پرنده خجالتی اما بسیار پر تکاپو:

دم جنبانک وخانوادهٔ گنجشک

به گمان بعضی از دانشمندان و پرنده شناسان دم جنبانک طی ملیونها سال پیش از پرنده‌ای حشره خوار وابسته به خانوادهٔ گنجشک  به وجود آمده‌است. در فصل تابستان زاد و ولد می‌کنند، نر وماده تقریباً هم شکل هستند. روی درختان ، بوته‌ها، شاخه‌های نخل خرما  لانه می‌سازند. بیشتر اوقات در هنگام نشستن بر روی شاخه‌های درخت دم خودرا می‌تکانند (می‌جنبانند) بنا براین آن را دم جنبانک نامیده‌اند.

 زیستگاه

زیستگاه «دم جنبانک» بیشتر در واحات ، وپشخه‌های سرسبز ، نخلستان ، کنار جویبار و واحه های  نزدیک روستاها است مانند: مناطق وباغ‌های پشت رودخانه ، و گاهی هم در زمستان در سوراخهای  کوه زیر نیز دیده می‌شود، و در بوته زارها ودرختان ومناطق کشاورزی  زندگی می‌کند. و روی شاخه‌های درخت ودر مناطق مختلف و بوته زارها وعلفزارها لانه می‌سازد. لانه أش از خار و خاشاک والیاف گیاهی، وگاهی از شاخه‌های کوچک درختان و برگهای خشک است.

 موسم تخمگذاری

موسم تخم گذاری و جفت گیری پرنده «دم جنبانک» معمولاً از اواخر فصل بهار و اعتدال بهاری  آغاز می‌شود و تا اواخر پائیز ادامه دارد. ماده از ۴ تا ۶ تخم سبز رنگ گاهی باعلائم خاکستری می‌گذارد. مدت ۱۸ تا ۲۱ روز روی تخمها می‌خوابد. جوجه‌ها پس از بیرون آمدن از تخم برهنه وناتوانند و از ۱۵ تا ۲۰ روز به مراقبت پدر ومادر نیاز دارند. بعد از (پلخوار) لانه را ترک می‌کنند. أما برای چند بار به لانه بر می‌گردند وسر انجام برای همیشه لانه رها می‌کنند ودر اماکن جدیدی استقرار می‌یابند.

سه تصویر پیاپی از چقوت سیدو یا همان دم جنبانک:







این پرنده را شکار نکنید. زیبایی طبیعت نباید خدشه دار شود.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول
بزودی لینک دانلود فیلم مستند سیرجان در همین پست جهت دانلود مستقیم دوستان گذاشته خواهد شد.

مشخصات:
نام مستند: سیرجان
فیلمبردار: علیرضا تقی خانی
صدابردار: جلال حسینی
مونتاژ: مصطفی خرقه پوش
موسیقی متن: احمدرضا موءید محسنی
مدیر تهیه: عبدالرضا فرزین ابراهیمی
منشی صحنه: رضا فرزین ابراهیمی
عکاس: هدایت الله موحدی
گوینده: پرویز بهرام
تهیه کننده و کارگردان: احمد رضا موءید محسنی
- -
با همکاری: فرامرز عباسی ، اصغر رحیم نژاد و فریدون طوسی
مدت: ۵۴ دقیقه
حجم دانلود: ۵۴۶ مگا بایت
تهیه شده در : گروه فرهنگ و ادب و هنر ، شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

امام زاده علي (سال 340ه ق) ـ‌ قلعه سنگ ـ‌ امام زاده احمد( قاجاريه ) ـ‌ حمام قديمي (قاجاريه) ـ برج خشتي (قاجاريه) ـ خانه حاج رشيد (قاجاريه) ـ‌ قلعه و خانه قديمي محمود آباد (قاجاريه) – آب انبار زيد آباد (قاجاريه) ـ كاروانسراي سعادت آباد (قاجاريه) ـ خانه قديمي حاج درويش (قاجاريه) ـ‌ مقبره شاه فرج ـ كاروانسراي پاريز (قاجاريه) 

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

 

 

نگاهی به تاریخ و جغرافیای تاریخی سیرجان . دو رشته کوه از ارتفاعات زاگرس در قسمت شرقی و غربی این شهرستان کشیده شده و دشت وسیع سیرجان به مساحت 18481 کیلومتر مربع در فاصله این دو رشته کوه گسترده شده است

شهرستان سیرجان در مغرب استان کرمان در دشتی وسیع قرار دارد



 

شهرستان سیرجان در موقعیت 55 درجه و 32 دقیقه طول شرقی و 29 درجه و 25 دقیقه عرض شمالی واقع میباشد این استان واقع در چهارراه ارتباطی چهار استان کشور قرار گرفته است ( استانهای هرمزگان ، یزد ، فارس ، کرمان ) سیرجان در زمان هخامنشیان شهریگان نامیده می شد در دوره ساسانیان آن را سیرگان می گفتند بعد از تصرف این شهر بوسیله اعراب مسلمان سیرجان نام گرفت .

قدمت شهری که فعلاً بنام سیرجان نامیده می شود از سال 1210 هجری قمری است وجود قله ی بسیار حصین و محکم در این شهر موجبات امنیت و آسایش بیشتر مردم را مهیا می کرده است شهر سیرجان در طول تاریخ سه جابجایی داشته است موقیت اول این شهر در محل قلعه و اطراف آن بوده است از شهر قدیم سیرجان در حال حاضر جز دیوارهای فروریخته و منبر سنگی چیزی باقی نمانده و اگر آثاری موجود باشد جز در دل خرابه ها و داخل ساختمانهایی که بصورت تپه های خاک در آمده اند آثاری دیده نمی شود

-

1-

2-

3-

4-

اماکن دیدنی و زیارتی سیرجان

امام زادگان مدفون در این شهرستان عبارتند از : امام زاده علی ، امام زاده احمد امام زاده محمد امام زادگان حسین و امام زاده واقع در محل روستای تکیه کا امام زاده تکیه معروف است

آثار باستانی : یخ دانهای دو قلو ، شاه فیروز ، قلعه سنگ و بادگیر چپقی .

سوغات سیرجان : مسقطی ، قاووت ف پسته

 

پژوهشسرای دانش آموزی نواندیشان سیرجان

منطقه ویژه اقتصادی سیرجان انبار عظیمی برای کالاهای وارداتی و صادراتی که در شمال شهر واقع شده است معادن مس سر چشمه در حوزه نفوذ این این شهرستان است و تا شهر سیرجان بیش از 60 کیلومتر فاصله ندارد معادن سنگ مرمر در چندین جای این شهرستان وجود دارند و کارخانه های سنگ بری سیرجان این را برش داده و علاوه بر مصرف داخلی به شهرها و کشوری اطراف صادر می نماید مجموعه معادن گل گهر که از جمله ذخایر عظیم و ارزشمند کشور است این معادن در استان کرمان و در 55 کیلو متری جنوب غربی سیرجان واقع شده است این منطقه با ارتفاع 11750متر از سطح دریا متوسط بارندگی سالانه 120 میلی متر دارای آب هوای نسباً کویری است معادن و ذخایر ارزشمند سیرجان.

منبع:w w w . p s i r j a n . c o m  

نگارش در تاريخ توسط محمد شول
ساختار فايل: Microsoft Excel

مشخصات دفاتر آی سی تی استان کرمان ، شامل:

نام دفتر

نام مسئول

شماره تلفن

تاریخ بهره برداری

- - - - - - - - - -

توضیح:

۱- در  لیست تنها ۱۸۵ دفتر ذکر شده است که  تعداد دفاتر اکنون بیش از این مقدار است.

۲- برخی از مسئولین در لیست ذکر شده عوض شده اند.

- - - - - - - - - -

برای دانلود فایل روی این آدرس http://www.itc.ir/Portal/File/ShowFile.aspx?ID=fc94203c-a0ef-4618-9270-4cf955db9d29 کلیک کنید.

نگارش در تاريخ توسط محمد شول
ساختار فايل: Microsoft Excel

مشخصات آماری جمعیت شهری و روستایی استان کرمان

ـــ ـــ ـــ ـــ

برای دانلود فایل روی این آدرس http://ruralsportfed.sport.ir/uploads/3_17_20.xls کلیک کنید.
نگارش در تاريخ توسط محمد شول

فهرست الفبایی شهدای شهرستان سیرجان

بر اساس حرف اول نام خانوادگی

 

«الف»

احمد علی آباده ای 

علی آباده ای

محمد رضا آباده ای

علی آبدری

علی شیر آبیار

داوود آخوندی

علی جان آذرپیرا

فتح الله آذرش

عزیزالله آذرکردار

رمضان آرامیده

جهانگیر آزادیخواه قهستانی

ایرج آزم

ضرغام آقابیگی پور

اصغر آقا خانی نژاد

علیرضا آقاخانی نژاد

رضا آگوش

نعمت الله اباذر نژاد

حسین ابراهیم پسوجانی

سید رضا ابطحی مهره

سید نظام الدین احسائی

محمد باقر احمدی سعادت آبادی

مسعود احمدی گسمونی

منصور احمدی گسمونی

عباس ارجمند قهستانی

محمد رضا ارجمند تاج الدینی

غلامعباس ارکیان

رسول اسدی بشنه

اصغر اسدی پسوجانی

سعید اسدی عمادآبادی

قاسم اسدی زیدآبادی

محمد حسن اسدی زیدآبادی

یحیی اسدی پسوجانی

حسن اسطوری

احمد اسفندیارپور

اسماعیل اسفندیارپور

محمد رضا اسفندیارپور

ماشاالله اسفندیاری

یحیی اسکندری نسب

حسن اسلامی دهنوی

فتح الله اسلامی محمودآبادی

منصور اسماعیل زاده

منوچهر اسماعیل زاده

علی اسماعیلی

مرتضی اشعه شعار

خلیل اصغری

محمدرضا اطمینان

محمود افشار

محمد افضلی پور فریدونی

علی اکبر الماسی پاریزی

ابن علی امامی پناه

غلامعباس امانی

محمود امین عباسی

محمد اناری

حسن اندایش

عبدالله اندایش

احمد علی انصاری نژاد

محمد انصاری نژاد

سعدالله ایران پور

اعظم ایران شمس

ارسلان ایران نش

علی ایران منش پاریزی

علی ایران منش پاریزی

علی ایران منش پاریزی

اصغر ایران نژاد

رمضان ایران نژاد

سید محمد ایران نژاد

سید محمد ایران نژاد

محمد رضا ایران نژاد

محمد رضا ایران نژاد

محمد علی ایران نژاد

ناصر ایران نژاد

غلامرضا ایزد آبادی

«ب»

 

عباس بادیه نشین

محمد بازدار

کرامت بازماندگان

احمد بختیاری

ابوالقاسم بداغی

دادالله برزخ

غلامرضا برزکار

اکبر برزگر پاریزی

علی برزگر پاریزی

محمد مهدی برهان

سعید بشیری

اکبر بلوردی

حسین جان بلوردی

علی بلوردی

عباسعلی بمانادی

منصور بیمدی نژاد

جهانگیر بنی اسدی

محمد رضا بنی اسدی پور

اکرم بهاالدینی

محمد حسین بهادری زاده

اصغر بهرامی

محمد بهرامی

عبدالله بیگلری نسب

«پ»

 

زکریا پاریزی نژاد

محمود پرماس

محمود پرواز

علی پورابراهیم آبادی

علی پورامینایی

قربانعلی پورامینایی

فیض الله پورپاریزی

سیدرضا پورجعفرآبادی

محمدرضا پورجعفرآبادی

اکبر پورخسروانی

حمیدرضا پور خسروانی

رضا پورزرندی

علی پورشاه آبادی

احمد پورفریدونی

غلامرضا پورفریدونی

سید نعمت الله پورفریدونی

غلامرضا پورفریدونی

نعمت الله پورفریدونی

محمد علی پور قرایی پاریزی

احمد پور مهدی آبادی

رضا پورمهدی آبادی

محمد علی پیش بین

غلامرضا پیشه

«ت»

 

رضا تاج آبادی پور

یدالله تانوردی نسب

محمد رضا تعویقی

محمد تکلوزاده

محمد توحیدی

ابراهیم تهامی

محمد تهامی

علی اکبر تیموری

«ج»

 

عبدالله جانی پور

محمد مهدی جدید

قاسم جواهری

محمد علی جواهری

حسن جوکار

علیرضا جهانشاهی

محمد جهانشاهی نیا

محمد جهانگیری

یعقوب جهانگیری

«چ»

 

اکبر چابک

علی چهارگنبدی محمودی

«ح»

 

جعفر حاتمی

منصور حاجتمند

اصغر حافظی قهستانی

اکبر حافظی قهستانی

امیر حسین حافظی قهستانی

علی حافظی قهستانی

سید محمد علی حجازی

غلامرضا حدیدی

مهدی حسن زاده

حمید حسینی

سید احمد حسینی

سید غضنفرحسینی نژاد

علی اصغر حصاری

علی جمعه حسینی

سعید حکیمی پور

احمد حیدری لری

بختیار حیدری

حسن حیدرآبادی زاده

 حسن حیدری لری

حمید حیدری زاده

غلامحسین حیدری زاده

غلامحسین حیدری لری  

مختار حیدری نسب

مهدی حیدری نسب

یارالله حیدری

«خ»

 

ریحان خادمی پور

موسی خادمی پور

اسماعیل خاکسار

محمد علی خالقی بارچی

عبدالحسین خاموشی

حسین خانی زاده

عباس خدابخشی پاریزی

علی خدابخشی پاریزی 

عباسقلی خدادادی

احمد خداکرم پور

علی خداکرم پور    

جعفرخداکرم پور

عباس خداکرم پور

غلامعباس خدایاری

غلامرضا خدری

احمد خراسانی

علی خراسانی

محمد خراسانی زیدآبادی

نعمت الله خراسانی نیا

هوشنگ خرم

علی اکبر خسرو بیگی برچلویی

غلامعباس خضری

خداداد خضری پور

عبدالله خضری نژاد

حمید خواجویی

عبدالعظیم خواجویی نژاد

عبدالله خواجویی

عبدالله خواجویی نژاد

عظیم خواجویی قرایی

مجید خواجویی نژاد

محسن خواجویی

محمد خواجویی نژاد

محمد خواجویی نژاد

مراد خواجویی سیرجانی

علی اکبر خوارزمی

محمد رضا خورتن

«د»

 

احمد دره گرایی

ابوالقاسم دریابیگی

مسعود دلاوری پور پاریزی

غلامرضا دهشیری زاده

علی نقی دهیادگاری

«ذ»

 

حمید ذاکری

«ر»

 

محمد علی رادفر

محمد راستگو پاریزی

عبدالله رئیسی

محمد حسین رحیمی

حسین رسولی فریدونی

غلامرضا رسولی گوئینی

محمد رضا رسولی گوئینی

رستم رشیدی

علیرضا رضایی لری

محمود رضایی لری

سید اسماعیل رضوی نسب

سیدعلی اکبر رضوی نسب

سید ضیا رضوی نسب

سید قاسم رضوی نسب

علی رضوی ناچوئی

ابراهیم رنجبر توتوئی

احمد رنجبر توتوئی

غلامحسین رنجبر توتوئی

محمد اسماعیل رنجبر توتوئی

نعمت الله رنجبر

یدالله رنجبر

علی روح الامینی

یعقوبعلی روح الامینی

«ز»

 

علیرضا زعیمی زاده

منصور زنده روح

مهدی زندی نیا

احمد زیدابادی نژاد

اکبر زیدابادی نژاد

جعفر زیدابادی نژاد

چراغعلی زیدابادی

عباس زیدابادی نژاد

عبد العلی زیدابادی نژاد

علیرضا زیدابادی نژاد

غلامرضا زیدابادی نژاد

محمد زیدابادی نژاد

محمود زیدابادی نژاد

منصورزیدابادی نژاد

«س»

 

قباد ساردوئی نسب

محمود ساردوئی نسب 

یوسف ساردوئی نسب

حسن سالاری

جانعلی سالاری

علیرضا سالاری

کرامت سالاری

محمد علی سالاری

محمدرضا ساوه

ابوالقاسم ستوده بحرینی

رضا ستوده نیا

مسعود ستوده نیا کرانی

مسعود ستوده نیا کرانی

مهدی ستوده نیا کرانی

سید عبدالمهدی سجادیان

محمدرضا سرافراز

علی سرچهانی

مهدی سریزدی

منصور سعدلو پاریزی

محمدرضا سعید پور پاریزی

حمیدرضا سلطانی پور

علی سلطانی پور

محمدرضا سلیمانزاده

غلامرضا سلیمی

کرامت سیاهکوهی

محمدجواد سیوندی

«ش»

 

اکبر شاهبداغی

مرادعلی شاهدادی

ابراهیم شاهمرادی

عبدالله شاهمرادی

علی شاهمرادی

غلامحسین شاهمرادی

مهدی شاهمرادی

علی شریف پور

حسن شکاری مکی آبادی

ابراهیم شول (محتشم)

احمد شول

عطاالله شول (محتشم)

علی یار شول

اسماعیل شهبا

حسین شهبا

حمزه شهبا

مهدی شهبا

خدایار شیبانی

محمد شیبانی

«ص»

 

اسحاق صادقی

ذوالفقار صادقی

علی اکبر صادقی پاریزی

علیمراد صادقی گوغری

فریدون صادقی گوغری

محمد صادقی گوغری

حمید صادقیان

فریبرز صالحی

مجید صحبت

ماشاالله صفاری

حمدالله صفی نژاد

مسعود صمدی تیرانداز

«ط»

 

ماشاالله طالبی پور

محمد طاهری نیا

الله کرم طغرلی

مهدی طلابیگی

محمد مهدی طلوعی

محمد رضا طوسی خجسته

هوشنگ طهماسب پور

«ع»

 

غلامرضا عابدینی

غلامحسین عباس پور

حسن عباسلو

رمضان عباسلو

یدالله عباسلو

حسن عباسی قرایی

عباس عباسی

محمد عباسی قرایی

احمدعلی عتیقی

مهدی عتیقی

علی عرب کرانی

منصور عرب گوئینی

غلامرضا عرب نژاد

حسن عربی

عباس عربی

احمد عزت آبادی

جواد عزت آبادی

حبیب الله عزت آبادی

رضا عزت آبادی

رضا عزت آبادی

عباس عزت آبادی

عطاالله عزت آبادی

محمدرضا عزت آبادی

منصورعزت آبادی

فرهاد عسکری

محمد رضا عسکری بدوئی

محمدعلی عسکری پور

مهدی عسکری

مهدی عطاجعفری

علی اصغر عظیم نژاد

سید ضیاء علوی

علی علی بیگی نژاد

محمد علی بیگی نژاد

مصطفی علی بیگی نژاد

رحمت الله علیرضایی

علیرضا علیایی

اسماعیل علیزاده

مسعود علیزاده

مهدی علیمحمدی

نعمت الله علی میرزا حسینی

علی عمادآبادی

حسین عنایتی

اکبر عوض پور

«غ»

 

علیرضا غربا

علیجان غضنفر پور

«ف»

 

علی فارسی نژاد

محمد فارسی نژاد

محسن فتاحی زاده

محمدرضا فتاحی زاده

احمد فخرآبادی پور

کریم فخرآبادی پور

محمدجواد فروتنی

محمد علی فروتنی

اسدالله فیاض بخش

عباس فیروزآبادی

عباس فیروزآبادی

غلامرضا فیروزآبادی

«ق»

 

حسین قاسمی نژاد

سلیمان قاسمی نژاد

علیرضا قاسمی نژاد

علیرضا قاسمی نژاد

عنایت الله قاسمی نژاد

ماشاالله قاسمی نژاد

محمد حسین قاسمی

محمد قدردانی

محمد مهدی قدسی زاده

دانشگر قرایی قلعه خانی

غلامحسین قرایی

منصور قرایی زاده

منصور قرایی زاده سیرجانی

علی قلندری

اسماعیل قویدل

رمضان قویدل

قباد قویدل

«ک»

 

محمد علی کرانی

رضا کشاورز

علی کشتکار

علیشاه کمال آبادی

محمود کمالی

اصغر کوچک زاده

سلمان کوچکی

محمد مهدی کوچکی

علی اصغر کوهستانی

«گ»

 

رضا گلزاری

علی گلزاری

محمد گلزاری

ابراهیم گلستانی

حسین گل محمد پور

بیژن گل محمدی

محمد گوشکی

«ل»

 

اسدالله لری اسماعیلی

غلامعباس لری پور پاریزی

مهدی لری پور فریدونی

بهباز لری رضایی

اسفندیار لری فریدونی

علیرضا لری فریدونی

محمد رضا لری فریدونی

احمد لری گوئینی

امان الله لری گوئینی

علی لری گوئینی

رمضان لری نیا

مهدی لری نیا

«م»

 

رضا محمد اسماعیل پور

محمدرضا محمد حسینی

سعید محمد رفیع زاده

بهادر محمدزاده

غلامرضا محمدی نژاد

احمد محمودآبادی

اکبرمحمودآبادی

اکبر محمودآبادی

حسن محمودآبادی

حمید محمودآبادی

محمد محمودآبادی

محمدعلی محمودآبادی

محسن محمودآبادی

محمد محمودآبادی

محمود محمدآبادی

فوادالدین محمودی

خدابخش محیاپورلری

درویش محیاپورلری

غلامرضا محیاپورلری

محمد محیاپورلری

محمد محیاپورلری

محمود محیاپورلری

محمدحسین مختاری

محمدرضا مرادی

علی مرادی پور

علی اکبر مریدی

محمدجعفر مستقیمی

محمد مستقیمی

مسعود مستقیمی

داریوش مسعودی

ابراهیم معصومی پور

درویش معصومی نیا

احمد معظمی

عبدالرضا معطنی

نوربخش مقیمی

احمد علی مکی آبادی

حسن مکی آبادی

حسن مکی آبادی

صمدالله مکی آبادی

عباس مکی آبادی

محمد مکی آبادی

محمد مهدی مکی نسب

حسین ملازینلی

غلامرضا ملازینلی

اکبر ملک پور افشار

جمعه ملک شاهی

محمدرضا ملک شاهی

اصغر موسایی پور

علی اکبر موسایی پور

غلامحسین موسایی پور

سید حسن موسوی

سید حسین موسوی

سید محمود موسوی

مهدی موقری پور

رحیم مهاجری نسب

مهدی مهجور شفیعی

حسین مهدی زاده

محمدرضا مهدی زاده

خداداد مهنی نژاد

غلامحسین میرزایی نژاد

نادر میرنام نیها

احمد میمندی پاریزی

«ن»

 

حسین نادری

حسین نادری پور

محمد نادری

منصور ناصری

غلامعباس نجاتی پور

اسدالله نجارپاریزی

حسین نجف آبادی

ابراهیم نجمی

علیرضا نجمی

بازعلی نجمی نژاد

رضا نجمی نژاد

محمدرضا نجمی نیا

اصغر نژاد بیگلری

اکبر نژاد بیگلری

کورش نژاد بیگلری

موسی نژاد حیدری

ناصر نژاد شاهبداغی

هیبت الله نژاد شاهبداغی

احمد نژاد کورکی

محمد رسول نژاد کورکی

محمد نژاد منساری

احمد نصرت آبادی

اکبر نصرت آبادی

محمد نصرت آبادی

مهدی نصرت آبادی

مهدی نصیری لاری

غلامعباس نظری

احمد نور محمدی

ایرج نورمندی پور

عباس نورمندی پور

مجید نورمندی پور

محمد نورمندی پور

محمد حسن نورمندی پور

مختارنورمندی پور

حسین نیازمردی

«ه»

 

حسن هادی زاده

نعمت الله هاشمی نیا

محمدرضا هندیزی

اسماعیل هنری

«ی»

 

احمد یاراحمدی

اصغر یارخدا

غلامعلی یزدانی فر

رضا یزدی یحیی آبادی

ابوالقاسم یعقوبی پور

اسحاق یعقوبی پور

حسن یعقوبی پور

علی اصغریعقوبی پور

ماشاالله یعقوبی پور

محمد یعقوبی پور

محمد یوسفی پور

عبدالحسین یونسیان

عباسعلی خدادادی

منبع: w w w . s i r j a n o r o o j . b l o g f a. c o m

نگارش در تاريخ توسط محمد شول

تصوير اصلي را ببينيدچهارمين كنفرانس بين‌المللي روابط‌عمومي ايران پنج‌شنبه و جمعه هفته گذشته در سالن همايش‌هاي بين‌المللي صدا و سيما در تهران برگزار شد.

در اين كنفرانس دو روزه كه با حضور اساتيد دانشگاه‌هاي داخلي و خارجي، مديران روابط‌عمومي و مسوولان كشوري برگزار شد، مديران روابط‌عمومي در كارگاه‌هاي تخصصي و عمومي، آموزش‌هاي لازم در حوزه روابط‌عمومي و ارتباطات را فرا گرفتند.

در مراسم اختتاميه اين كنفرانس كه با حضور وزير تعاون، دبير شوراي اطلاع‌رساني هيات دولت، پروفسور كمالي‌پور و پروفسور بيان برگزار شد، حكم «شهر روابط‌عمومي ايران» از سوي كنفرانس بين‌المللي روابط‌عمومي ايران، به سيرجان اعطا گرديد.

دكتر باقريان دبير چهارمين كنفرانس بين‌المللي روابط‌عمومي ايران، در سخنان خود در مراسم اختتاميه، از جمله پارامترهاي انتخاب سيرجان به عنوان شهر روابط‌عمومي ايران، به هماهنگي مسوولان و مديران روابط‌عمومي، برگزاري كارگاه‌هاي روابط‌عمومي در اين شهر، وجود نشريات محلي فعال، وجود شهر -الكترونيك در سيرجان، راه‌اندازي راديو اينترنتي سيرجان نيوز و حضور پررنگ مديران روابط‌عمومي سيرجان در كنفرانس‌ها، اشاره كرد و گفت: توانمندي‌هاي سيرجان در بحث روابط‌عمومي ارزشمند است كه البته بايستي با ديدگاه جديدي پس از اين انتخاب، در تقويت هر چه بيشتر روابط‌عمومي در اين شهر تلاش شود. وي افزود: همكاري و هماهنگي مديران و روابط‌عمومي‌ها در يك شهر به توسعه رفاه در آن شهر مي‌انجامد كه اين نتيجه ارزشمند است.

مهدي باقريان راه‌اندازي راديو اينترنتي در سيرجان را حركت جديدي در راستاي روابط‌عمومي الكترونيك عنوان كرد و افزود: تسريع در انتقال و دريافت اطلاعات يكي از اهداف روابط‌عمومي در جهان است كه بايد به سوي آن گام برداريم.

پروفسور كمالي‌‌پور استاد ارتباطات دانشگاه پوردوي آمريكا پس از مراسم اختتاميه از انتخاب سيرجان به عنوان شهر روابط‌عمومي اظهار خرسندي كرد و گفت: سيرجان بايد آماده باشد زيرا انتخاب آن به عنوان شهر روابط‌عمومي ايران مسووليت‌ها و وظايفي به دنبال خواهد داشت.يحيي كمالي‌پور افزود: من كرماني هستم و براي سيرجاني‌ها آرزو مي‌كنم بتوانند عنوان شهر روابط‌عمومي ايران را حفظ كنند.

لازم به ذكر است حكم شهر روابط‌عمومي ايران از سوي وزير تعاون و دبير كنفرانس به آبيار شهردار و نصرالله‌پور رييس شوراي شهر به نمايندگي از سيرجان اعطا و قرآن ترجمه دكتر صفارزاده از سوي سيرجاني‌ها به دبيرخانه دايمي كنفرانس اعطا گرديد.

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
سیرجانی ها در اینترنت
سایت های برگزیده

 




ترجمه نوشته های وبلاگ به تمام زبانهای زنده دنیا
قالب وبلاگ